نورمن بلیکی می گوید: هستی شناسی معطوف است به ادعا ها یا فرض های ، رهیافتی خاص در پژوهش اجتماعی و سیاسی ، در باره ماهیت واقعیت اجتماعی و سیاسی- ادعاهایی درباره اینکه چه چیزی وجود دارد؟ آن چیز شبیه چیست ، از چه اجزایی تشکیل شده و این اجزا چه ارتباط یا اندر کنشی با یکدیگر دارند؟ هستی شناسی مربوط میشود به هستی ، به آنچه هست یا وجود دارد. در واقع چه چیزی وجوددارد که بتوانیم در مورد آن شناخت حاصل کنیم ؟ در بخش هستی شناختی ما به مباحث ساختار- کارگزار ، نقش افکار و تصورات در شکل دادن به نتایج یا پیامد های سیاسی و میزان جدایی نمود و واقعیت می پردازیم .
معرفت شناسی نیز عبارت است از علم یا فلسفه شناخت . به گفته بلیکی معرفت شناسی معطوف است به ادعاها یا فرض هایی در باره شیوه هایی که کسب شناخت در مورد واقعیت را امکان پذیر می کنند. به عبارت دیگر اینکه اگر هستی شناس می پرسد که چه چیزی برای شناختن وجود دارد ؟ پرسش معرفت شناس این است که شرایط کسب شناخت در مورد آنچه که وجود دارد چیست؟ یا به عبارت دیگر ما چگونه می دانیم چیزی را که میدانیم ، میدانیم .یا چگونه می توانیم در باره تبیین های سیاسی رقیب و متعارض داوری و از یکی از آنها دفاع کنیم.
روش شناسی نیز مربوط میشود به گزینش شیوه تحلیل و طرح پژوهش که بنیاد و طرح پژوهش که بنیا د و چا ر چوب پژوهش را تشکیل می دهد. بلیکی می گوید که روش شناسی عبارت است از بررسی این موضوع که پژوهش را چگونه باید پیش برد و چگونه پیش می رود. خلاصه اینکه هستی شناسی مربوط میشود به ماهیت دنیای اجتماعی و سیاسی ، معرفت شناسی مربوط می شود به آنچه می توانیم در مورد دنیای مورد نظر بدانیم و روش شناسی مربوط میشود به اینکه چگونه می توانیم آن شناخت را کسب کنیم .
اهمیت هستی شناسی از آن جهت است که اگر چه وجه تبیینی یک نظریه را تعیین نمی کند اما در آن محدودیت ایجاد می کند . در واقع پاسخ ما به مساله هستی شناسی محتوای تحلیل سیاسی را که می خواهیم انجام دهیم به میزان چشمگیری تعیین می کند .این مفروضه ها به باور های اصلی در مورد سرشت قوام بخش واقعیت اجتماعی و سیاسی ،یعنی اصلی ترین اندیشه ها در باره جوهره چیز ها مربوط شده و شکل می دهد .در واقع هستی شناسی به معرفت شناسی شکل می دهد و این دو جدای از یکدیگر نیستند .اهمیت پرسش های مر بوط به هستی شناسی و معرفت شناسی در روابط بین الملل از آن جهت است که اگر ما دو پرسش فوق را با هم ترکیب کنیم به پرسش مربوط به خود علم سیاست می رسیم : ماهیت و هدف علم سیاست و روابط بین الملل چیست ؟ و به این ترتیب شان و جایگاه علم سیاست را مشخص می کنیم . و از طریق همین پرسش هاست که نظریات مختلف در روابط بین الملل شکل می گیرد .
مهمترین اختلافات در حوزه هستی شناسی عبارتند از : اول اینکه جهان اجتماعی چیست؟چیزی خارج از نظریه های ماست یا ما جهان اجتماعی را می سازیم ؟در این مود دو نظریه وجود دارد . دیدگاه مادی محور و دیدگاه معنا محور . دیدگاه اول معتقد است که موجودیتهای اجتماعی اعم از ساختارها و کنشها مستقل از برداشتها و فهم انسانی هستند .و واقعیات مادی مهمترین مورد برای بررسی ومشاهده هستند. دیدگاه دوم ومعتقد است که ساختار ها و نهادها و کار گزاران جنبه ذهنی و گفتمانی دارند و جدای از فهم انسانی و جود ندارند .بنابر این ما در جهانی زندگی می کنیم که فقط انگاره ها مهم هستند و می توان آنها را مطالعه کرد.البته یک دیدگاه میانی نیز وجود دارد که موجودیت های اجتماعی هم بعد مادی دارند و هم جنبه گفتمانی. یعنی در مطالعه پدیده های اجتماعی باید هم به ساختار های مادی توجه داشت و هم به ساختار های معنایی . مورد بعدی سرشت کنشگران است . از منظر سنتی در علوم اجتماعی ساختار های مادی هستند که به کنشگران و کنشها شکل می دهند و این هویتها کم و بیش ثابت و یکسان تلقی می شوند. اما پسا ساختار گرایان یا سازه انگاران رادیکال معتقدند که سوژه ها برساخته های اند که رویه های گفتمانی به آنها شکل می دهند. بنابراین رویه های گفتمانی اند که واحدهای بنیادین واقعیت و تحلیل ،یعنی واحدهای پایه هستی شناسی ،را شکل می دهند.
مورد بعدی تقسیم بندی میان فرد گرایی و کل گرایی است که در مورد برداشت نظریه از رابطه میان ساختار های نظام و کار گزاران انسانی یا به اصطلاح مشکل ساختار- کار گزاردر سطح هستی شناسی است.اگر تقدم با دولتها باشد ما با فرد گرایی روبروییم اگر با نظام باشد با کل گرایی سرو کار داریم که هر دوی آنها دچار تقلیل گرایی هستی شناختی هستند.در مقابل یک دیدگاه میانه وجود دارد که معتقد است ساختار و کار گزار هر دو به طور متقابل به یکدیگر قوام وتعین می بخشند. مورد بعدی این است که کنشگران نظام را چه واحدهایی تشکیل می دهند. دولتها هستند یا افراد ،جنبش های اجتماعی ،سازمان های غیر دولتی و...را می توان کنشگر دانست. و در این حالت نظریه های دولت محور در مقابل نظریه های فرا ملی گرا یا کثرت گرایی قرار می گیرندکه بر تعدد بازیگران در نظام بین الملل تاکید دارند.
درمورد معرفت شناختی نیز اختلافاتی وجود دارد .بین کسانی که معتقدند می توان واقعیت را به طور مستقل شناخت و نسبی گرایان که منکر شناخت حقیقت هستندودر واقع منکر معرفت شناسی اند. قائلان به شناخت یا همان اثبات گرایان خود به دو دسته تقسیم می شوند: خرد گرایی و تجربه گرایی. که گروه اول بر توانایی خرد انسان در فهم واقعیت تاکید دارند و گروه دوم تنها را شناخت را ، شناخت تجربی حاصل از مشاهده می دانند.با انتقاداتی که از اثبات گرایان و استقرا گرایان شد ، حلقه وین و اثبات گرایی منطقی مورد نظر آنها به وجه غالب در فلسفه علم تبدیل شد.و مدل نومولوژیک-قیاسی یا فرضی قیاسی همپل و ابطال گرایی پوپر و تاکید آن بر عدم امکان اثبات واقعیت در چار چوب بنیانهای شناختی علم گرایی باقی ماندند.
اما خود علم گرایی و ادعای آن در مورد شناخت حقیقت با چالشهای مختلف در حوزه فلسفه مواجه شد . از جمله این چالش ها می توان به طرح بازی های زبانی از سوی لود ویگ ویتگنشتاین و مباحث کوهن مبنی بر مبتنی بودن علم بر پارا دایم های خاص و قیاس نا پذیری پارا دایم ها بر اساس معیار های درون علمی و در نهایت چالشهای نسبی گرایانه تر و رادیکال تر پسا ساختار گرایانی چون میشل فوکو و دریداو تاکید آنها برگفتمانی بودن شناخت و در نتیجه نسبی بودن آن اشاره کرد

معرفت شناسی
سئوال دیگر مربوط به معرفت‌شناسی است یعنی چگونه بدانیم که چیزی را می‌دانیم. در این باره دو دسته امکان گرایان در مقابل نسبی گرایان قرار دارند.
-1
 از نظر امکان گرایان واقعیت مستقل از شناخت است و در قالب توصیفات درست می‌توان به شناخت دست یافت. (مثلا درست بگو ببینم چی شده
 -2
اما از نظر نسبی گرایان شناخت حقیقی و اساسا شناخت ممکن نیست. امکان گرایان هم به دو دسته
الف) خردگرایان rationalists خردگرایان خرد انسان را در درک واقعیت توانا می‌دانند مثل فلاسفه و تجربه‌گرایان شناخت را تنها از طریق تجربه ممکن می‌دانند مثل دانشمندان.
 ب) تجربه‌گرایان positivists تقسیم می‌شوند. برخی تجربه‌گرایان را با اثبات‌گرایان positivists در یک گروه دانسته‌اند چرا که اثبات‌گرایان هم با تکیه بر نظریه‌های عمومی علوم طبیعی در پی توضیح نظم سیاست بین‌المللی بودند و به نظریه‌پردازان توصیه می‌کردند که از لحاظ ارزشی بی‌طرفی را رعایت کنند. همین تجربه‌گرایی یا علم‌گرایی بود که در دهه‌های 1950 و 1960 به نام انقلاب رفتاری وارد روابط بین‌المللی شد و از این پس روش‌های سنتی که متکی بر تاریخ و فلسفه بود را غیر علمی معرفی و طرد کرد.
اما امروزه همین تجربه‌گرایی هم زیر سئوال است. لودویگ ویتگنشتاین می‌گفت واقعیت در درون زبان ساخته می‌شود یعنی چرخش زبان است که واقعیت را معرفی می‌کند. (تأثیر خوش‌زبانی و چرب‌زبانی) توماس کوهن می‌گفت علم بر پارادایم‌های خاصی مبتنی است و این پارادایم‌ها را نمی‌توان از طریق علمی مقایسه کرد مثلا می‌توانید از طریق علمی بگویید کدام خودرو مفیدتر است؟ پل فایرابند هم معتقد بود که علم در عمل تابع فلسفه علم نیست و معیاری برای برتری شناخت علمی بر دیگر ادعای شناختی نیست. مثل داغ بودن بازار استخاره. میشل فوکو و ژاک دریدا هم جدیدا علم‌گرایی را زیر سئوال برده و بر نسبی گرایی و گفتمانی بودن شناخت تأکید کرده‌اند. مشیرزاده (12) به نقل از فرگوسن و متزباخ می‌گوید که تفاوت و تعدد گاه غیر قابل جمع این دیدگاه‌های نظری اغلب بخاطر تفاوت در این دیدگاه‌های فرانظری است.
انواع نظریه های رده اول:
تقسیم بندی کار
نظریه‌های رده اول روابط بین‌الملل هم خود در چندین دسته مختلف مورد طبقه‌بندی قرار گرفته است. ای اچ کار و تقریبا همه واقع‌گرایان، نظریه‌های روابط بین‌المللی را در دو دسته
1)
واقع‌گرا realist واقع‌گرا جهان را چنانکه هست می‌پذیرد و دنبال تحمیل اصول اخلاقی خود بر آن نیست و میان خیر سیاسی و خیر اخلاقی قائل به جدایی است و درس تاریخ و تلقی از سیاست را مبتنی بر مبارزه قدرت می‌داند.
2)
و آرمان‌گرا utopianist قرار داده‌اند. آرمانگرا بی‌توجه به بنیان مادی کل سیاست، هماهنگی طبیعی منافع را ممکن می‌داند و حقوق و اخلاق را که در جوامع کوچک مشاهده می‌شود را قابل تعمیم بر جامعه بین‌المللی می‌داند.

تقسیم بندی وایت
مارتین وایت این نظریه‌ها را به سه دسته تقسیم کرده که عبارتند از
1)
واقع‌گرایی یا سنت ماکیاولی. واقع‌گرا معتقد است که قراردادی میان دولت‌ها نیست و دولت‌ها منافع خود را بیشتر از هر چیزی ترجیح می‌دهند و جامعه بین‌المللی مفهومی ندارد و صلح نتیجه ناامنی متقابل است و کارگزاران هم تابع منافع خود هستند و دولت تنها جامعه ممکن است و از جنگ برای تأمین منافع آن حذر نمی‌کند.
2)
انقلابی‌گری یا سنت کانتی. انقلاب‌گرا دنبال غایت شناخت یعنی تشکیل جامعه بین‌المللی است و وجود دولت‌های متعدد را مانع از آن می‌داند. وی خواستار بازبینی رادیکالی در نظام دولتی است و معتقد است که انسان بر دولت مقدم است و تنها جامعه امن جامعه جهانی است.
3)
خردگرایی یا سنت گروسیوسی. در مقابل آن دو خردگرا قرار دارد که راهی میانه است یعنی وضعیت ماقبل قرارداد را هرج و مرج مطلق نمی‌داند بلکه انسان را یک جانور اجتماعی دانسته که در تعامل مستمر با دیگری است. حتی وضعیت طبیعی نیز وضعیت شبه اجتماعی است و وجود دولت‌های متعدد وضعیت جنگی در روابط بین‌المللی ایجاد نمی‌کند. با این حال از نظر یک خردگرا جامعه بین‌المللی هم خصوصیات جامعه داخلی را ندارد که یک مرجع اقتدار داشته باشد ولی جامعه منحصر به فردی است که در آن دولت‌های مستقل به روابط تجاری و دیپلماتیک با هم پرداخته و بر اساس حقوق بین‌المللی و اصول مدنیت به یکدیگر احترام متقابل می‌گذارند و قانونی در این رابطه حاکم است.
تقسیم بندی براون
در طبقه‌بندی براون این نظریه‌ها به دو دسته تقسیم می‌شود:
1)
تجربی empirical و
2)
هنجاری normative یا تجویزی تقسیم می‌شود که این دسته اخیر خود به دو دسته
a)
جهان وطن گرا cosmopolitan جهان وطن گرا از بعد اخلاقی به اجتماع کل بشریت توجه دارد
b)
اجتماع‌گرا communitarian. اجتماع‌گرا از همین بعد به اجتماعات محدودتر اولویت می‌دهد.
تقسیم بندی بنکس
از نظر مایکل بنکس سه دسته تقسیم می‌شود
1)
واقع‌گرا. این دسته جهان را همچون میز بیلیارد هر دولتی را به توپی تشبیه می‌کند که در فکر بیرون کردن دیگران از صحنه است
2)
کثرت‌گرا pluralist. ثرت‌گرایان شبکه‌ای از روابط متعدد و متداخل می‌بینند که به نظام جهانی شکل می‌دهد
3)
ساختارگرا structuralist. از نظر ساختارگرایان هم نظام جهانی اختاپوسی با شاخک‌های قوی است که ثروت را از جوامع فقیر پیرامون به مراکز ثروتمند منتقل می‌کند و اقتصاد را عامل اصلی دانسته و تضاد میان فقیر و غنی را مورد توجه قرار می‌دهند.
تقسیم بندی روزنا
جیمز روزنا هم نظریه‌ها را به سه دسته معرفی می‌کند
1)
دولت‌محور،
2)
چند محور multicentric. چند محور بر تعدد کنشگران و پیچیدگی نظام بین‌المللی تأکید می‌کنند و وابستگی متقابل را در رفع تعارض نقش و منافع آنها مؤثر می‌دانند.
3)
جهان محور globalist. از نظر جهان محور هم بنیان اقتصادی نظام بین‌المللی الگوهای تجارت و توزیع کالا و خدمات و تعارضات طبقاتی را ترسیم و تحت تأثیر قرار می‌دهد.
تقسیم بندی هولیس
هولیس و اسمیت هم اینها را به دو دسته طبیعت‌گرا و غیر آن طبقه بندی کرده که طبیعت‌گرایان انسان را همچون طبیعت با همان انگیزه‌های طبیعی می‌بینند و فقط بدنبال تبیین explanation رفتار انسان هستند. اما مخالفان اینها میان انسان و طبیعت فرق قائل شده و در نتیجه دنبال فهم understanding رفتار انسان هستند.

مناظرات نظری در روابط بین‌الملل

این اختلافات حتی درباره طبقه‌بندی مناظرات نظری درباره روابط بین‌الملل هم وجود دارد. از سال 1919 که دیوید دیویس یک کرسی دانشگاهی برای وودرو ویلسون برای تدریس روابط بین‌المللی در دانشگاه ابرست ویت در ویلز بریتانیا تأسیس کرد تا حالا هر زمان یک چارچوب نظری حاکم بوده است. مشیرزاده (17) سه یا چهار دوره را ارزیابی کرده است:
- 1
آرمانگرایان در مقابل واقع‌گرایان. موضوع بحث در مناظره اول بر سر سرشت نظام بین‌المللی و انگیزه دولت‌ها در رفتارشان بود. آرمانگرایان به مطالعه روابط بین‌الملل با دیدی آرمانی نگریسته و تقویت حقوق سازمانهای بین‌المللی را وظیفه اصلی محققان این رشته می‌دانستند. این مکتب که از اواخر قرن نوزدهم تا جنگ جهانی اول مطرح بود عملا در برابر واقعگرایان که قدرت را اساس و انگیزه و هدف دولتها در عرصه بین‌المللی می‌دانستند توان فکری و عملی خود را از دست داد.
2
- رفتارگرایان در مقابل سنت‌گرایان (اعم از واقع‌گرایان و آرمان‌گرایان). از نظر مشیرزاده موضوع بحث در مناظره دوم که در دهه 1950 و 1960 درگرفت بر سر ابعاد معرفت‌شناختی و روش‌شناسی بود ولی از نظر قوام (13) مناظره دوم بیشتر به جنبه‌های روش‌شناختی و مناظره سوم عمدتا به ابعاد معرفت و هستی شناسی سیاست بین‌الملل عنایت داشت. به نظر می‌رسد برداشت قوام صحیح‌تر باشد چرا که رفتارگرایان خواهان استفاده از روش‌های کمی و علمی و طرح فرضیه‌های قابل وارسی بودند.
- 3
رفتارگرایان در مقابل پسارفتارگرایان یا فرارفتارگرایان. از اواخر دهه 1960 هم فرارفتارگرایان بر سر عدم کارآیی روش‌های علمی و ضرورت استفاده از هر دو رهیافت علمی و سنتی در مطالعه روابط بین‌المللی به بحث می‌پرداختند. ویور این مناظره سوم را میان واقع‌گرایان و لیبرال‌ها و رادیکال‌ها دانسته و بنکس میان واقعگرایان و طرفداران وابستگی متقابل و فراملی‌گرایان.
4
- دست آخر هم میان خردگرایان در مقابل بازاندیش‌گرایان. به نوشته مشیرزاده ما در حال حاضر در جریان مناظره چهارم قرار داریم که ماهیتی فلسفی و معرفت‌شناختی دارد و خردگرایان که متشکل از نوواقع‌گرایان و نولیبرال‌ها هستند نگاهی علم‌گرایانه به واقعیت دارند و خرد انسانی را قادر به شناخت می‌دانند و کنشگران را نیز خردورز و عاقل بشمار می‌آورند. ولی در مقابل بازاندیش‌گرایان reflectivists نگرشی انتقادی و پساساختارگرایانه و فمینیستی دارند و بر اجتماعی بودن واقعیت و نقش معنا، گفتمان،‌ زبان و رویه‌های انسانی در شکل دادن به آن تأکید می‌کنند و بر دانش و علم انتقاد می‌کنند. به نوشته قوام ما در جریان مناظره سوم هستیم که با موجی از گرایش‌های فرااثبات‌گرایی post positivism، نظریه‌های انتقادی، سازه‌انگاری، فمینیسم و پست مدرنیسم را در یک سو و در مقابل اینها نظریه‌های هنجاری مثل جهان وطن‌گرایی و اجتما‌ع‌گرایی قرار داده است. فرااثبات‌گرایان نوع دانش در جهان اجتماعی را با نوع دانش در جهان طبیعی متفاوت می‌دانند و معتقدند که هدف دانش طبیعی برای اعمال کنترل بر طبیعت است ولی هدف دانش اجتماعی کسب آزادی است.
البته این مناظرات تلویزیونی یا رودررو نبوده بلکه منتقدان نظرات این افراد را اینگونه دسته‌بندی کرده‌اند. هر دسته هم در طول تاریخ دستخوش اصلاحات و تغییرات نظری شده‌اند مثلا لیبرال‌ها که قبلا اراده‌گرا بودند در دو دهه اخیر به واقع‌گرایان پیوسته‌اند و واقع‌گرایان هم به لیبرال‌ها نزدیک شده و امروزه نوواقع‌گرایان و نولیبرال‌ها جریان اصلی در روابط بین‌المللی شده‌اند که کنشگران را منفعت جو و عقلانی می‌دانند، منافع آنها خارج از تعامل اجتماعی شکل گرفته و ساختار نظام بین‌المللی از اعمال این واحدهای منفرد بطور خودجوش شکل می‌گیرد.
مقایسه‌ای میان نظریه‌های برخی از نظریه‌پردازان علوم سیاسی همچون جان گدیس، هگل، هدلی بال، توین بی، مورگانتا و روزنا انجام داده که این گونه نتیجه‌گیری کرده است:
1)
نظریه پردازان مورد بحث به استثنای جان گدیس با مطلق‌گرایی تاریخی و دینامیزم تاریخی مخالفند و این نکته‌ای اساسی است که جان گدیس را به عنوان تاریخ‌دان از نظریه پردازان علوم سیاسی جدا می‌سازد. گدیس بر اهمیت نگرش تاریخی به وقایع و ارائه تفسیر تاریخی تأکید دارد و اطلاق یک نظریه بر 184 کشور جهان را بی‌مورد می‌داند. (این مربوط به دهه قبل است امروزه تعداد دولت‌های عضو سازمان ملل 192 شده است.) او معتقد است که در تحلیل تاریخی از رویدادها نوعی انعطاف پذیری نهفته است و باید از وجود مشترک در تاریخ سیاسی برای درک و حتی پیش بینی رخدادها استفاده کرد.
2)
در میان نظریه پردازان مورد بحث جه در دوران جنگ سرد و چه در دوران پس از آن، توافق جامعی درباره تعریف، نقش و حوزه فعالیت نظریه وجود ندارد.
3)
مخالفت با ایدئولوژی به معنی اخص کلمه از وجود مشترک آنهاست.
4)
نظریه پردازان مورد بحث که معتقد به نقش دولت به عنوان پایه اصلی قدرت هستند، وضع آن در دوران پس از جنگ سرد را مد نظر قرار نداده اند و روشن نکرده اند که نقش دولت ملی در اوضاع جدید جهانی در حال افزایش است یا کاهش.
5)
در نظریه‌های فوق، به گونه‌ای ظریف نقش اقتصاد حتی در دوران جدید، مانند گذشته، نادیده گرفته شده است. اگر در پایان دوران جنگ سرد نظام اقتصادی بین‌المللی بر ضعف یا توانمندی برخی دولتها اثر می‌گذارد، چگونه می‌توان روابطی بین‌المللی داشت که اقتصاد را نادیده بگیرد؟ چگونه می‌توان امروزه نقش تشکیلاتی چون گات، اتحادیه اروپا و همچنین نقش شرکتهای چند ملیتی را که در دولتها نیز صاحب نفوذند نادیده گرفت و بدون توجه به این عوامل نظریه جامع و مفیدی ارائه کرد؟
6)
نظریه پردازان فوق الذکر همگی بر کارآیی نظریه خود تکیه می‌کنند، هرچند نظریه پردازی چون روزنا سعی دارد با همگانی دانستن شکست، ضعف نظریه خود را کم رنگ تر سازد و راه حل را در تجدید نظر در متدولوژی کار جستجو کند. 7) در نزاع اخیر نظریه پردازان علوم سیاسی، به عوامل فرهنگی و تمدنی که ملتها را از یکدیگر جدا می‌سازد و ساموئل هانتینگتون آنها را سازنده چارچوب فکری روابط بین‌الملل در سالهای آتی بشمار می‌آورد، توجهی نشده است، هرچند بی تردید این بی توجهی از اهمیت نقش فرهنگها و تمدنها در مسائل میان ملتها نمی کاهد. (امیری ص 12)