ریشه لیبرالیسم مدرن را که در آستانه جنگ دوم جهانی از سوی «کار» به عنوان «آرمانشهر انگاری» مورد حمله قرار گرفت، در نارضایتی از نظام جهانی موجود جنگ اول جهانی می دانند.
مهم ترین وجه معرف نظریه های لیبرال، باور به امکان تحول در روابط بین الملل به شکل همکاری، کاهش تعارض ها و نهایتاً نیل به صلح جهانی است.
در این بخش ما چهار محور اصلی در نظریه های لیبرال را به بحث می گذاریم:
1. صلح دموکراتیک، با تأکید بر لزوم تغییر در ساختار سیاسی جوامع برای رسیدن به صلح؛
2.  فراملی گرایی با تأکید بر ظهور کنشگران جدید در عرصۀ بین الملل و به تبع آن تغییر در سیاست بین الملل؛
3. تأکید بر نقش تجارت و ارتباطات در کاهش جنگ ها و ایجاد صلح؛
4. نهاد گرایی با تأکید بر نقش نهادهای بین المللی برای رسیدن به تحولات معنادار در سطح بین الملل.
1. صلح دموکراتیک
با توجه به این که حکومت های لیبرال دموکراتیک طی 200 سال گذشته با هم نجنگیده اند، این انگاره که دموکراسی ها با هم نمی جنگند، تقویت شده است. نگاه به تاریخ روابط این کشورها نشان می دهد که هژمونی یا موازنۀ قدرت یعنی عوامل ایجاد صلح و ثبات مورد توجه واقع گرایان نمی توانند این صلح پایدار را توضیح دهند. در عین حال، باید توجه داشت که دموکراسی ها با دیگران به کرات جنگیده و حتی گاه خود آغازگر جنگ بوده اند. پس نمی توان گفت که دموکراسی ها لزوماً «صلح طلب»هستند، بلکه می توانند در میان خودشان یک «منطقه صلح» شکل دهند، فرض نظریه صلح دموکراتیک این است که این منطقه می تواند گسترش یابد. در این که چرا دموکراسی ها با هم نمی جنگند دو تبیین ارائه می شود:
الف: تبیین هنجاری یا فرهنگی، که تأکید می کند فرهنگ سیاسی دموکراتیک مبتنی بر چانه زنی، مذاکره، و سازش در سیاست داخلی را دموکراسی ها به روابط خارجی خود، خصوصاً با کشورهایی که با آن ها هنجارهای سیاسی مشابهی دارند، بسط می دهند.
ب: سرچشمه صلح دموکراتیک را باید در ساختارهای دموکراتیک جستجو کرد.
واضع اصلی نظریه صلح دموکراتیک را «امانوئل کانت»، فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، می دانند. وی بر آن بود که صلح مستلزم وجود حکومت های مبتنی بر قوانین اساسی جمهوری خواهانه است که سه چیز را تضمین می کنند:
1.     احترام به آزادی فردی؛
2.     منشأ مشترک و واحد قانون گذاری و تفکیک میان اقتدار اجرایی و تقنینی؛
3.     برابری سیاسی همه شهروندان.
کانت معتقد است که لازم است در میان دولت ها یک فدراسیون یا اتحاد صلح تشکیل شود که صلح را در میان فدراسیون دولت های آزاد برقرار می کند. این اتحادیه یک قرارداد صلح، یک دولت جهانی، یا دولتی مرکب از ملل نیست. او قائل به تجسم تشکیلات و نهادی برای معاهدۀ صلح نیست، بلکه نوعی پیمان عدم تجاوز متقابل و نوعی نظام امنیت دسته جمعی را مد نظر دارد.
از جمله نظریه پردازان جدید لیبرال، می توان به «مایکل ماندلبوم» اشاره کرد. او محور کار خود را یک «نظریه لیبرال تاریخ» قرار می دهد که در آن سه عنصر لیبرال، یکدیگر را تقویت می کنند:
الف. صلح به عنوان بنیان مرجح روابط میان کشورها؛
ب. دموکراسی به عنوان راه بهینه سازی حیات سیاسی در درون آن ها؛
ج. بازار آزاد به عنوان وسیله تولید اصلی ثروت.
2. فراملی گرایی
وقتی از سیاست و روابط بین الملل سخن گفته می شود، روابط میان دولت ها مطرح است، یعنی دولت ها کنشگران مورد نظرند. اما فراملی گرایی بر روابطی در ورای روابط دولت ها و میان کنشگرانی غیر از دولت ها تأکید دارد.
یکی از نخستین آثار در روابط بین الملل که بر شکل گیری تحولات بنیادین در نظام بین الملل تأکید داشت، نخستین کتاب مشترک "رابرت کیون" و "جوزف نای" با عنوان «روابط فراملی و سیاست جهانی» بود. در این کتاب اکثر نظریه پردازان بر اهمیت کنشگران غیردولتی مانند شرکت های چند ملیتی و روابط میان آن ها در سطح فراملی، نقش گروه های انقلابی، اهمیت روابط اقتصادی در تعاملات جهانی، و تحول جهان تأکید می کنند.
مسألۀ مهم برای "کیون" و "نای" این است که مبادلات یا سازمان های فراملی چگونه سیاست بین دولتی را تحت تأثیر قرار می دهند؛ این مبادلات و سازمان ها می توانند پنج تأثیر اصلی داشته باشند که پیامدهای مستقیم یا غیرمستقیمی بر حساسیت متقابل و از طریق آن بر سیاست میان دولت ها خواهند داشت. این آثار عبارتند از:
 
1.     تغییرات نگرشی؛
2.     پیشبرد کثرت گرایی بین المللی؛
3.     ایجاد وابستگی و وابستگی متقابل؛
4.     ایجاد ابزارهای جدید تأثیرگذاری؛
5.     ظهور کنشگران جدید خودمختار یا شبه خودمختار در سیاست جهانی؛
بنابراین کنشگران سیاسی جهانی نیز آن هایی خواهند بود که کنترل منابعی را در اختیار دارند و با سایر کنشگران در ورای حدود دولت ها، دارای روابط سیاسی اند.
"فرگوسن" و "منزباخ" را می توان اصلی ترین ادامه دهندگان نظریه فراملی گرایی دانست. این دو بر فرارسیدن عصر پسا بین الملل تأکید دارند؛ یعنی ما از عصر روابط میان دولتی گذر می کنیم و به دورانی جدید می رسیم. «جوهرۀ جهان جهانی ساز عبارت است از مرزهای سیاسی نفوذ پذیر، کاهش اهمیت فواصل فیزیکی، و خودمختاری فزاینده واحدهای غیرحاکم.»
در جهان پسا بین الملل، طیف وسیعی از جوامع سیاسی وجود دارند که وجود هویت های متفاوت را منعکس می سازند و هر یک در حوزه ای خاص، دارای اقتدار است. گروه های تروریستی، شرکت های چند ملیتی و گروه های بشردوست، از جمله کنشگران این جهان جدیدند که موقعیت انحصاری دولت ها را در نظام بین الملل از میان برده اند.
آنچه از نظر فرگوسن و منزباخ مورد توجه است، ظهور هویت های جدید است. هویت هایی همچون هویت دینی، جایگزین هویت شهروندی عصر بین الملل می شود.
3- نظریه وابستگی متقابل: نظریه وابستگی متقابل را یکی از نظریه هایی می دانند که ریشه در طرز تفکر بین الملل گرایانه یا انترناسیونالیستی دارد که بر مبنای آن، امور دنیا به طور عینی در جهت جهانی شدن است، و این جریان عینی در روندهای سیاسی به شکل همکاری میان دولت ها منعکس می شود و در عین حال، جریانی مثبت و در راستای صلح و رفاه بیش تر جهانی است.
مفاهیم بنیادین وابستگی متقابل را می توان شامل وابستگی متقابل، قدرت، حساسیت، آسیب پذیری، هزینه، تقارن و عدم تقارن دانست:
1. وابستگی متقابل: وابستگی متقابل را می توان به عنوان پیوند مستقیم و مثبت منافع دولت ها در مواردی تعریف کرد که تغییر در موقعیت یک دولت، جایگاه سایر دولت ها را در همان جهت، تغییر می دهد.
2. قدرت: توانایی یک بازیگر به انجام کاری که طرف مقابل در صورت عدم وجود قدرت آن را انجام نمی داد و با هزینه ای که از نظر بازیگر، قابل قبول باشد.
3. حساسیت و آسیب پذیری: حساسیت، متضمن درجه واکنش در یک چهارچوب سیاست گذاری است؛ یعنی تغییرات در یک کشور با چه سرعتی موجب تغییرات در کشور دیگر می شود و آثار پرهزینۀ آن تا چه حد است. آسیب پذیری عبارت است از «قابلیت یک بازیگر در تحمل هزینه های تحمیلی ناشی از وقایع خارجی، حتی پس از تغییر سیاست ها».
در شاخه نهادگرایی لیبرالیسم، به طور خاص می توان به نظریه های کارکردگرایی و نوکارکردگرایی و نهادگرایی نولیبرال اشاره کرد.
الف. کارکردگرایی: کارکردگرایی با نام «دیوید میترانی» در پیوند است که کتاب خود را با عنوان "یک نظام صلح کارآمد" منتشر کرد. به نظر او، سر منشأ تعارض ها میان دولت ها وجود شکاف های سیاسی است و نمی توان بر این شکاف ها با توافق حقوقی فایق آمد. میترانی بر آن بود که نمی توان به رسیدن به صلح از طریق انعقاد موافقت نامه و پیمان صلح امیدوار بود و در عوض باید در عمل به آن تحقق بخشید؛ راه آن هم فعالیت مشترک است. فرض او بر این است که اقتصاد و سیاست را می توان از هم جدا کرد.
ب. نوکارکرد گرایی: نوکارکردگرایی با نام «ارنست هاز» است. هاز با کنار گذاشتن بعد هنجاری نظریه کارکردگرا و افزودن یک بعد فایده گرایانه به آن، که بر اهمیت منافع و سود حاصل از تعامل ها، تصمیم ها، و ... تأکید دارد، تلاش کرد جنبه علمی نظریه را در زمانی که رفتار گرایی رهیافت غالب را تشکیل می داد، حفظ کند.
هدف نوکارکردگرایی تبیین این مسأله بود که چرا و چگونه دولت ها حاکمیت خود را رها می کنند و حاکمیت ها در هم ممزوج می شوند و فنون جدیدی برای حل و فصل تعارض ها میان کشورها تدبیر می گردد. فرایند همگرایی در حوزۀ سیاست ملایم آغاز می شود و همکاری کارکردی را پیش می برد. اما هاز بر خلاف میترانی، اقتصاد و سیاست را کاملاً جدا از هم در نظر نمی گیرد و به اهمیت سیاسی مسائل اقتصادی، اذعان دارد.
نوکارکردگرایی، منفعت طلبی را مسلم می گیرد و برای مشخص کردن حدود برداشت های ذهنی کنشگران بر آن اتکا می کند. گروه های مشخص، اهداف و منافعی خاص را دنبال می کنند و زمانی به ابزارهای فوق ملی روی می آورند که این اقدام برایشان، سودی داشته باشد.
واقع گرایی و تحولات آن:
واقع گرایی به صورت مکتب اندیشه سیاست قدرت از آن یاد می شود. منظور از قدرت تغییر رفتار سایرین در زمینه دلخواه است. واقع گرایی در شکل کلاسیکش در اثر توسیدید یعنی تاریخ جنگهای پلوپونزی مطرح شد که او بنیاد واقع گرایی را این جمله قرار می دهد ، حق فقط در بین برابرها وجود دارد حال آنکه قوی ترها آنچه را که می توانند انجام می دهند و ضعیف ترها از آنچه می خواهند فقط رنج می برند. در عصر مدرن در اروپا ماکیاولی در کتاب شهریار و هابز در کتاب لویاتان و فردریک ماینک در کتاب دلیل وجود دولت آنرا دنبال می کند. مایکل دویل می گوید می توان 3 سنت فکری واقع گرایی را با 3 اندیشه کلاسیک پیوند داد.
بنیاد گرایی متاثر از ماکیاول
ساختار گرایی متاثر از هابز
تکوین گرایی که تحت تاثیر رو سو است.
در این که چه کسی نخستین واقع گرایی بزرگ در تاریخ است اتفاق نظر وجود ندارد. از نظر دوئرتی، منسیوس و کاتیلیا نخستین واقع گرا می باشد. کاتیلیا در کتاب آرتاساسترا به توصیف جهان می پردازد براساس آنچه که هست نه بر اساس آنچه که باید باشد. آرنولد نیبور، آگوستین قدیس را نخستین واقع گرا می داند. ای- اچ_ کار، هم ماکیاول را به خاطر 3 عنصری که در بنیاد فکری او قرار دارد در این زمینه شاخص می داند، تاریخ و نظریه و جدایی اخلاق از سیاست.هابز با بدبینی نسبت به ذات انسان درشمار واقع گرا یان قرار می گیرد.او هم مانند ما کیا ول اخلاق را از سیاست جدا می کند ، می گو ید روابط بین الملل در و ضعیتی قرار دارد  که جنگ همه علیه همه وجود دارد. او معتقد است میثا قها  بدون شمشیر  صر فا کلماتی هستند که نمی تواند انسان را حفظ کنند . هگل نیز جایگاه قدرت را مهم می داند ، باور هگل به اینکه مهم ترین هدف دو لت حفظ خود است از بنیانهای وا قع گرایی محسوب می شود. سیاست قدرت  در زبان المانی 1 نماینده دیگر دارد که هانریش فون تریچکه  است ،به نظر او جنگ  بر بریت نیست بلکه ازمون ا لهی است که سرنوشت ملتها  را به حق تعیین میکند . زمینه طرح نظریه واقع گرایی در نیمه قرن 20 زمینه اصلی طرح نظریه واقع گرایی در بعد از جنگ دوم جهانی آغاز شد. در واقع، واقع گرایی نوین واکنشی دسته جمعی در مقابل آرمان گرایی بوده است. بحران اقتصادی 1929 روح همکاری بین المللی که در سالهای 1925 – 1929 بوجود آمده بود را از بین برد. کشورهای توسعه طلب چون آلمان و ایتالیا و ژاپن در صدد تجدید نظر در تقسیمات ارضی و توسعه ثروت خود برآمدند. در شرایطی که میلیونها تن در طول جنگ درگیر شدند و دیگر اهداف آرمان گرایی نمی توانست معنای چندان داشته باشد. تفکر اصلی در بعد از جنگ این بود که راه حل نهایی برای جنگ وجود ندارد و توسل به منافع مشترک در بقاء و توسل به حکومت جهانی به جای نظام مرکب از دولتها، جملگی پوچ است. بنابراین ناگزیر سیاست بین الملل بعد از دو جنگ، مبارزه قدرت بوده است. بنابراین واقع گرایی در واکنش به بحران نظام بین الملل و ضربه آن به بنیانهای فکری و فلسفی آرمان گرایانه شکل گرفت. بنیان فکری واقع گرایی قرن 20 واقع گرایان دولت را بازیگر اصلی صحنه سیاست بین الملل تلقی می کنند و معتقد هستند که سایر بازیگران مانند شرکتهای چند ملیتی و به طور کلی سازمانهای غیر حکومتی در چهار چوب روابط میان دولتها عمل می کنند، در حالی که دولت در سطح داخلی قادر به اعمال اقتدار می باشد در سطح خارجی در یک نظام فاقد اقتدار مرکزی با سایر دولتها در همزیستی به سر می برد. در چنین محیطی دولتها با یکدیگر رقابت می کنند و ماهیت این رقابت بر اساس بازی با حاصل جمع صفر تعیین می گردد. واقع گرایان ضمن تاکید  بر قدرت و منافع ملی بر این اعتقادندکه اصولا از بین بردن غریزه قدرت صرفا یک آرمان است. بنابراین تعقیب و کسب قدرت یک هدف منطقی و اجتناب ناپذیر سیاست خارجی به شمار می رود. آنها برای استقلال دولتها اهمیت زیادی قائل هستند و معتقدند که در نبود حکومت جهانی، عملا دولتها در حالت مبهم به سر می برند و همزیستی از طریق حفظ موازنه قدرت حاصل می شود. آنها اعتقادی به انقلاب در سیاست بین الملل ندارند زیرا معتقدند اگر بازیگران جدیدی در صحنه وارد شوند بعد از مدتی مشخصات بازیگران قبلی را پیدا می کنند و در صدد تامین امنیت و منافع خود خواهند رفت. مفهوم دیگر مورد نظر واقع گرایان آشوب زدگی است ،منظور این است هیچ حکومت مرکزی در نظام بین الملل نیست و کنترل مطلق بر کل نظام وجود ندارد و دلیل تمایز عرصه داخلی از عرصه بین المللی همین نبود اقتدار در سطح جهانی می باشد. در واقع محیط یا نظام دولتی که دولتها در آن زندگی می کنند اساسا آنارشیک است و آنارشیک بودن نظام دولتی در واقع ریشه در برداشت هابز در زمینه بر قرار بودن وضعیت طبیعی در روابط بین الملل دارد.از نظر انها تعارض  و رقابت به عنوان رابطه ای است که  در نظام بین الملل حرف اول را می زند . برخی نویسندگان واقع گرا که افکارشان از اواخر نیمه نخست قرن 20 تاثیر عمده ای بر رشد این مکتب گذاشت عبارتند از : ای_اچ_ کار آرنولد نیبور فردریک شومان ریمون آرون جرج کنان هانس مورگنتا به دلیل این که هانس جی مورگنتا بیشترین تاثیر را بر تدریس روابط بین الملل در دانشگاه ها داشت و از سوی دیگر ،نظریه نسبتا جامعی از روابط بین الملل ارائه داده است و او را تنها کسی میدانند که به ارائه یک تبیین منطقی و دارای انسجام درونی از رفتار دولتهای ملی پرداخته او را به عنوان یک نظریه پرداز واقع گرایی انتخاب کردم. کتاب سیاست میان ملتها او را مهم ترین کتاب در رهیافت نظری روابط بین الملل می دانند. می توان او را از نظر معرفت شناختی کاملا مدرن دانست. او قائل به کاربرد خرد و تجربه در شناخت است، به همین دلیل دیوید مکلند نظریه مورگنتا را از محرکهای اصلی انقلاب رفتاری می داند. مورگنتا هم مانند دیگر نظریه پردازان واقع گرا سرشت انسان را شرور می داند که این شرارت او در قدرت طلبی اوست. مورگنتا نظام بین الملل را آنارشیک می داند، اینکه نظام بین الملل فاقد اقتدار مرکزی است ، وجه تمایز آن با جامعه داخلی است. او بر نبود اقتدار مرکزی تاکید دارد. در این شرایط آنارشیک است که توسل به زور میان دولتها مشروعیت میابد و جنگ به خصوصیت نظام بدل می شود. در واقع منافع ملی و قدرت دو مفهوم اصلی و کلیدی نظریه او است، برداشت مورگنتا از قدرت رابطه ای است ، مورگنتا گاه قدرت را به عنوان هدف و غایت سیاست در نظر می گیرد، هر چه دولتها از قدرت بیشتری برخوردار باشند بهتر می توانند منافع خود را در سطح بین الملل تامین کنند. گاهی نیز قدرت را به عنوان ابزار مطرح می کند ،که در این جا عناصر قدرت ملی اهمیت پیدا می کند که از نظر او عناصر قدرت ملی جغرافیا، منابع طبیعی، توان صنعتی، آمادگی صنعتی و روحیه ملی و عناصر مشابه هستند در واقع قدرت در این جا چند بعدی و غیر قابل تعریف عملی و بیشتر ذهنی است. مفهوم دیگر منافع ملی میباشد که گاه آنرا به مثابه قدرت تعریف می کند و گاه براساس قدرت مفهوم منافع ملی را جوهر سیاست تلقی می کند. در واقع قدرت لازم و ضروری است. یکی دیگر از مفاهیم مورد نظر مورگنتا موازنه قدرت است که از این اصطلاح این طور برداشت می شود که در آن روابطی میان کشورهاست که در آن هیچ یک آن قدر قدرت ندارد که به تنهایی دیگران تحت سلطه قرار دهند . از نظر او قدرتهایی که در سیاست بین الملل از وضع موجود راضی هستند سیاست حفظ وضع موجود، دولتهایی که ناراضی هستند، سیاست امپریالیست و دولتهایی که در صدد مقابله با آنها بر می آیند، سیاست سد نفوذ را دنبال می کنند. سومین سیاست هم که دولتها می توانند دنبال کنند، سیاست پرستیژ است که نمایش قدرت است و جنبه ابزاری دارد یعنی می تواند در خدمت حفظ یا افزایش قدرت باشد. نقدی که به او وارد می شود این است که آثار مورگنتا مشابه یک واقع گرایی نوستالژیک است. او گذشته را دارای اهمیت می کند و تصویری آرمانی از دیپلماسی اروپایی در قرن 19 ارائه می دهد که در واقع نوعی آرمان گرایی است بنابراین شاید تردید جدی در واقع گرایی او جالب ترین نقد ها باشد.  ا.ای.اچ.کار  کتاب بحران 20 ساله از اثار او می باشد. او واقع گرایی را به عنوان پایان مرحله  آرمان گرایی میداندو .او معتقد است که اگر همگان واقعا خواستار دولت جهانی یا امنیت دسته جمعی باشند ، تحقق آن آسان خواهد بود.توجه او به وجه خاص کنشهای انسانی و ساختگی بودن واقعیت  جهان بود. پس واقع گرایی تنها یک مرحله از تفکر و برای رهایی از آرمانشهری است. در واقع انتقادی که به کار وارد است این است که او جایگاه خود را در میان آرمانشهری و واقع گرایی روشن نمی کند.گاه این دو را جمع می کند وگاه غیر قابل جمع می داند. در واقع کار بیشتر نگاه به تغییر و اصلاح دارد و خود را بیشتر عملگرا می داند.  2.رینولد نیبور به نظر کنت تامپسون پدر فکری واقع گرایان  می باشد که بیش از همه در راه نیل به یک نظریه منسجم و قابل درک از روابط بین الملل تلاش کرد. گناهکاری انسان ناشی از اضطراب اوست .به اعتقاد او در ذات انسان اراده ی معطوف به زندگی وجود دارد که از اراده ی معطوف به قدرت ناشی می گردد، سیاست بین الملل را تلاش برای حفظ وکسب قدرت می دهند. او معتقد است  هر گاه محدودیتهای اخلاقی برای فرد به عنوان عضو یک گروه بوجود آید به خشونت بیشتر در سطح گروه منجر می شود .فرد هویت خود را از دست می دهد و عضو توده ای بدون نام می شود به این ترتیب گرایش او به قدرت افزایش می یابد. او نیز امکان از بین  رفتن تعارضات در سطح بین المللی را از طریق ایجاد حکومت های جهانی نفی میکند. 3.فردریک شومان .از نظر او واحد های سیاسی خود مختار هیچ اقتدار بالاتری را نمی پذیرد وبا جنگ منافع خود را دنبال می کنندو حفظ خود هدف هر دولتی است. از نظر شومان صلح هیچ گاه هدف نیست بلکه شرط لازم  برای افزایش قدرت نسبی میباشد. از نظر شومان در این نظام بین الملل موازنه قدرت سازوکار مهمی است ،اعضائ برای دفاع از خود در برابر تهدید متحد می شود و اتحاد آنها تمایل یک کنشگر برای تبدیل شدن به یک قدرت جهانی را سرکوب می کند ، روزنا و دیویس  شومان  را از نمایندگان شاخه ای از مکتب واقع گرایی می دانند که صرفا به عنوان عکس العمل در قبال تحولات جاری در نظام بین الملل ظهور کرد.    4.ریمون آرون در کتاب جنگ و صلح به تحلیل چهار جانبه از روابط بین الملل  در ابعاد نظری .جامع شناختی.تاریخی وعلمی می پردازد.در تصویر آرون از روابط بین الملل واحد های سیاسی مستقلی وجود دارد که هر یک به خود حق می دهند که عدالت را در اختیار گیرند و در مورد جنگ یا صلح تصمیم گیری کنند. هدف اصلی در نظام تضمین امنیت است وقدرت طلبی واحد های سیاسی در نظام بین الملل مورد توجه او است. 5.جرج کنان او نیز مانند واقع گرایان سرشت بشر را غیر منطقی و خود خواه وسر کش می داند معتقد است ایجاد تغییرات بنیادین در بشر بسیار دشوار است. او معتقد است تعارضات بین المللی پایدار هستند و فقدان هماهنگی در تحولات فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی  دولتها در بروز کشاکشها نقش دارد. البته او به استفاده از دیپلماسی هم خوش بین است. در واقع دیپلماسی در نظام بین الملل باعث تعدیل تعاراضات می گردد. او از این نظر مورد نقد قرار می گیرد که در نوشته های خود بر منافع ملی به عنوان هدایت کننده ی سیاست خارجی تاکید می کند. اما مشخص نمی کند دولتها در چه شرایطی به اجماع در مورد منافع ملی خود می رسند و آیا اساسا چنین اجماعی می تواند تشکیل شود و اگر می تواند چگونه؟ نو واقع گرایی : واقع گرایی در اوایل دهه 1980 به عللی نظیر ورود جنگ سرد و رقابت تبلیغاتی میان شرق و غرب و در واکنش به رفتارگرایی و موضوع وابستگی تجدید حیات یافت. در واقع نو واقع گرایی بیش از هر چیز تلاشی برای علمی کردن واقع گرایی است. نو واقع گرایان عمدتا بر مختصات ساختاری نظام بین الملل تاکید می کند. در واقع سطح تحلیل را نظام بین الملل قرار می دهند و می گویند نظام بین الملل نوع و قواعد بازی را مشخص می کند. نو واقع گرایان مفهوم ساختار سیستمی را توسعه می دهند. در واقع این ساختار است که روابط سیاسی واحدهای متشکله را تشکل بخشیده، تحت فشار قرار می دهد. در واقع نو واقع گرایان توضیح می دهند که چگونه ساختارها بدون توجه به مختصاتی که به قدرت و موقعیت مربوط میشود، بر رفتار و نتایج تاثیر می گذارد. بر این اساس سیاست خارجی دولتها تحت تاثیر عوامل سیستمیک قرار دارد و مانند توپهای بیلیارد از همان قواعد هندسه تبعیت می کند. نو واقع گرایان می گویند وقتی سیاست بین الملل به صورت یک نظام یا ساختار مجزا دقیقا تعریف شود، این وضعیت سر آغازی برای نظریه پردازی روابط بین الملل و نقطه عزیمت واقع گرایی سنتی می شود. نو واقع گرایان بر خلاف واقع گرایان کلاسیک تمایلی به استفاده از زور از خودشان نشان نمی دهند. از نظر آنها تمامی دولتهای موجود در درون نظام بین الملل از لحاظ کارکردی به واسطه وجود فشارهای ساختاری، در وضعیت مشابهی به سر می برد همین وضعیت باعث تحمیل نظم و روشی به دولتها می شود. یکی از حوزه های مورد توجه واقع گرایی جدید مسائل اقتصادی بین الملل بود. از جمله نظریه پردازان نو واقع گرایی کنت والتز و مورتون کاپلان و رابرت گیپلین و استفان کراسنر می باشد، به دلیل اهمیتی که کنت والتر در نظریه پردازی نو واقع گرایی یا به عبارتی واقع گرایی ساختاری دارد. به بررسی نظریه او می پردازیم: "کنت والتز" کتاب نظریه سیاست بین الملل و انسان، دولت و جنگ از مهمترین متون نظری روابط بین الملل محسوب میشود. والتر بی تردید علم گراست از هر گونه قضاوت مورگنتایی درباره عقلانیت سیاست خارجی پرهیز می کند، به رغم اینکه او را اثبات گرا می دانند اما دقت در آراء او نشان می دهد که او از بسیاری از مفروضه های ساده انگارانه اثبات گرایی فاصله دارد و به همین دلیل برخی او را از نظر معرفت شناختی و روش شناختی ابطال گرا و یا لاکاتوشی می دانند. او بر آن است که میان نظریه و قانون باید تفکیک قائل شد. قانون حاکی از وجود رابطه ثابت است، اما نظریه ها عباراتی اند که قوانین را تبیین می کنند.در واقع والتز در صدد ارائه یک نظریه تبیینی توضیح دهنده سیاست خارجی است که بتواند به سوالهای مشخص پاسخ دهد. سوالی که بنیان نظریه او را تشکیل می دهد این است که چرا دولتها در نظام بین الملل به رغم تفاوتهایی که از نظر سیاسی ، ایدئولوژیک دارند، رفتار مشابهی را در سیاست خارجی به نمایش می گذارند؟ این بر یک برداشت سیستمی از سیاست بین الملل متکی است.از نظر او ساختار سیاسی از 3 اصل تشکیل شده است : 1.اصل سازمان دهنده 2.تفکیک کارکردها 3. توزیع توانمندیها اصل سازمان دهنده در جوامع داخلی سلسله مراتبی و در نظام بین الملل آنارشی است. در نظام بین الملل به این دلیل که دغدغه اصلی تامین امنیت است.جایی برای تفکیک کارکردها باقی نمی ماند و همه باید به دنبال حفظ بقا به عنوان  مهمترین کارکرد خود باشند و به علت اهمیت بقا و فقدان مرجعی برای تضمین بقا در سطح بین المللی، کارکرد همه دولتها تامین بقای خود و امنیت جویی است. در نظام بین الملل توزیع توانمندیها در میان واحدها عامل تمایز آنهاست و تعیین می کند که هر یک تا چه حد از توانمندی لازم برای تامین امنیت برخوردار است . او در کتاب انسان ، دو لت ،جنگ  3 سطح تبیین  را برای جنگ مشخص می کند : 1.انسان:سرشت انسان را جنگ طلب می داند، عامل جنگ را انسان میداند . 2.دولت: سرشت جنگ را در جنگ طلب  بودن  دولت های خاص می داند. 3:ساختار انارشیک نظام بین الملل را عامل تعا رض می داند . البته میگوید بدون شناخت عا مل 1 و 2  نمی توان  به ساختار بین الملل  شناخت پیدا  کرد . واقع گرایی نو کلاسیک : واقع گرایی نو کلاسیک عنوانی است که گیدئون رز به مجموعه ای از آثار در روابط بین الملل داده است که در تبیین سیاست خارجی و فراتر از آن در توضیح روابط بین الملل از بسیاری از بینشهای واقع گرایی استفاده کرده است. نو کلاسیکها  برخلاف نو واقع گرایان تنها به عوامل سطح ساختار نظام توجه نمی کنند، بلکه بر آن هستند که برداشتهای ذهنی و ساختار داخلی دولتها نیز حائز اهمیت اندو به نوعی بر لزوم نگاه به سطوح مختلف تحلیل تاکید دارد. نو کلاسیکها را می توان بر اساس تقسیم بندی جک اسنایدر در دو مقوله تهاجمی و تدافعی گنجاند. واقع گرایان تهاجمی: در واقع آنها معتقدند که آنارشی دولتها را وادار می کند که قدرت نسبی خود را به حداکثر رسانده زیرا امنیت و بقا در درون نظام بین الملل هیچ گاه قطعی نیست و دولتها می کوشند قدرت خود را به حداکثر برسانند. در واقع این آنارشی وضعیتی هابزی است که در آن امنیت کم یاب است و دولتها می کوشند با به حداکثر رساندن امتیازات نسبی خود به آن نائل شوند. از اعضای شاخه واقع گرای تهاجمی می توان به فرید زکریا و جان مرشایمر اشاره کرد. فرید زکریا معتقد است که هنگامی که دولتها ثروتمند میشوند، قدرت نظامی خود را افزایش می دهند و هنگامی که تصمیم گیرندگان اصلی آنها تصور می کنند قدرت آنها از نظر نظامی افزایش یافته راهبردهای تهاجمی اتخاذ می کنند. در واقع از نظر نو کلاسیکهای تهاجمی قدرت دولت مهمتر از قدرت ملی است. زیرا بخشی از قدرت ملی را تشکیل می دهد که حکومت می تواند از آن برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند در واقع از نظر زکریا هر چه قدرت دولت و قدرت ملی افزایش پیدا کند، به سیاستهای خارجی توسعه طلبانه منجر می شود.مرشایمر معتقد است که هدف اصلی هر دو لتی آن است که  سهم خود را از قدرت جهانی افزایش داده و این به معنای  کسب قدرت به زیان دیگران است و به نظر او دلیل اصلی  قدرت طلبی  دولتها  را باید  در 3 چیز جستجو کرد: 1 . ساختار آنارشیک نظام بین الملل . 2.توانمندیهای تها جمی که دولتها  از آن بر خوردارند. 3.عدم اطمینان  در مورد  نیات و مقاصد  دشمن . او بر خلاف واقع گرایان  کلاسیک .سرشت قدرت  طلب  و جنگ طلب بشر را مهم نمی داند  و معتقد است  این دو لتهای قوی هستند که به نهادهای  بین المللی شکل می دهند  تا بتوانند  سهم خود را از قدرت جهانی  را حفظ کنند و دو لتها باید آنچه را که وا قع گرایان تها جمی دیکته می کنند  .عمل  کنند .
               
واقع گرایی تدافعی: فرض آنها بر این است که آنارشی بین الملل معمولا خوش خیم است یعنی امنیت چندان نایاب نیست و فراوان است در نتیجه دولتهایی که آنرا در می یابند رفتاری تهاجمی نخواهند داشت و تنها در شرایطی که احساس کنند تهدیدی علیه آنها وجود دارد نسبت به آن واکنش نشان می دهند به نظر، تالیا فرو، واقع گرایی تدافعی مبتنی بر 4 مفروضه است: معضله امنیت ساختار ظریف قدرت برداشتهای ذهنی رهبران ملی عرصه سیاست داخلی از جمله نظریه پردازان واقع گرایان تدافعی جک اسنایدر و استفان والت هستند. تاکید والت بر اهمیت موازنه تهدید به جای موازنه قدرت است در واقع از نظر او  تنها  صرف  قدرت مهم نیست سایر عوامل هم مهم هستند در واقع از نظر والت: برداشتهای دولت از یکدیگر مهم استریا، هر چه دولت تجاوزکارتر باشد ،احتمال اینکه دولت های دیگر بر علیه او موازنه را در پیش بگیرند بیشتر است. اما در مواردی که دولت های ضغیف تر تصور کنند که طرف مقابل به پیروزی نزدیک می شود آنها سیاست همراهی با آن دولت را در پیش می گیرند. بنا بر این هر عملی مبتنی بر تصور و برداشت های دولت ها از یکدیگر است. از جمله انتقادات به واقع گرایان تدافعی این است که نمی تواند دولت های تجدید نظر طلب را توضیح دهد و اینکه آنچه که دولت ها باید از نظام بین الملل یاد بگیرند با آنچه عملا یاد می گیرند در هم می آمیزد. مکتب انگلیسی:
مکتب انگلیسی به مجموعه آثار و نویسندگانی اشاره دارد که برداشت خردگرایی از روابط بین الملل را فراتر از یک نظام بین الملل«جامعه ای مرکب از دولتها می دانند و قائل به اهمیت اهداف، قواعد، نهادها، ارزش ها و هنجارهای مشترک آنند».[1] ریشه مکتب انگلیسی را در سنت خردگرایی در روابط بین الملل می دانند. مارتین وایت از مهمترین نظریه پردازان این مکتب، معتقد است که می توان سه سنت نظری را در روابط بین الملل تشخیص داد که عبارتند از: 1- واقع گرایی یا سنت ماکیاولی 2- انقلابی گری یا سنت کانتی 3- خردگرایی یا سنت گروسیوس که راهی میانه رو بین دو سنت نخست محسوب می شود. خردگرایی در عین پذیرش ماهیت آنارشیک روابط بین الملل(مانند واقع گرایان) بر اجتماعی بودن روابط و وجود اهداف و هنجارهای مشترک و همکاری میان دولتها تأکید دارد(مانند آرمان گرایان). و دگرگونی در روابط بین الملل را ممکن اما دشوار می داند(یعنی نه بدبینی واقع گرایان و نه خوش بینی آرمان گرایان). در دهه های 1950 و 60 مکتب انگلیسی بیش از هر چیز بعنوان رهیافت کم و بیش متمایز کلاسیک انگلیسی در چارچوب سنت خردگرا به روابط بین الملل محسوب شد. اما این برداشت وجود داشت که آراء نظریه پردازان مکتب بیش از آنکه جنبه علمی داشته باشد، در سنت اندیشه سیاسی قرار دارد. در اواخر دهه 1970 و اوایل 1980 نسبت به امکان بقای آن ابراز تردید می شد و منتقدان بر غیر علمی بودن آن تأکید داشتند. برخی از اندیشمندان خواهان بسته شدن پرونده مکتب انگلیسی شدند. زیرا رهیافت کل گرایان، دولت محوری، عدم توجه به ابعاد اقتصادی روابط بین الملل را نقاط ضعف مهم آن می دانستند. برخی اساسا منکر موجودیت واحدی به نام مکتب انگلیسی بودند.  شیلا گریدر  بر آن بود که اصولا مجموعه نویسندگان مورد اشاره در آن چه مکتب انگلیسی نامیده می شود به یک مکتب شکل نمی دهند زیرا فاقد وحدت ناشی از اتکاء به اصول و روش های مشابه اند و مفروضه های فلسفی مشترک ندارند. در مقابل برخی آن را قابل مستحیل شدن در سایر نظریه ها می دانستند . نویسندگانی نیز مکتب انگلیسی را واقع گرایی  و یا تقریری آرام تر از واقع گرایی تلقی می کردند. اما از نیمه دهه 1980 و بویژه 1990 به تدریج مکتب انگلیسی در روابط بین الملل مورد توجه و ارزیابی مجدد قرار گرفت. این را می توان ناشی از شرایطی دانست که در بحث های درونی رشته روابط بین­الملل پیش آمده بود. دو محور اصلی مناظره چهارم در روابط بین الملل طرفین دعوی را مشخص می ساخت: از یک سو مناظره ای میان نو واقع گرایان و نو لیبرال ها در جریان بود که تداعی گر مناظره میان واقع گرایان و آرمان گرایان بود و راه میانه بین آن ها یعنی سنت خردگرایی را به یاد می آورد. از سوی دیگر در مناظره میان جریان اصلی کم و بیش علم گرا (که با عنوان خردگرا شامل هر دو نظریه نو واقع گرا و نو لیبرال می شد) و باز اندیش گرایان (شامل کل جریان انتقادی مخالف اثبات گرایی یعنی پساتجددگرایی، نظریه انتقادی و فمینیسم) و با زیر سوال رفتن دعاوی علم گرایانه و اثبات گرایانه و مشروعیت یابی مجدد نظریه پردازی هنجارها، راه را برای احیای برداشت های کلاسیک از روابط بین الملل و بازخوانی متون این سنت از جمله آثار مکتب انگلیسی باز شد. به طور خاص در دهه 90 و با طرح سازه انگاری در روابط بین الملل به عنوان راهی میانه در هر دو محور مناظره و همچنین شباهتهای انکارناپذیر میان مکتب انگلیس و بسیاری از مباحث سازه انگاری توجه جدی به راه میانه کلاسیک و ظرافت آن برای ایفای مجدد نقش میانی در مناظرات شکل گرفت. مبانی هستی شناختی:  در اندیشه های بنیان گذاران مکتب انگلیسی بحث هستی شناسی به صراحت مطرح نشده است. حتی ویند معتقد است که مناظرات و بحث های هدلی بول به سطح هستی شناختی نرسید.  اما می توان با استناد به مطالعات و مواضع مکتب انگلیسی، نوعی بینش هستی شناختی مستتر در آن را در مورد سرشت نظام بین الملل و کنشگران آن استخراج کرد. آنچه در مورد مکتب انگلیسی جلب توجه می کند، تأکید بر جامعه بین الملل به جای نظام بین الملل است.  نظام بین الملل به مجموعه ای از دولت ها اشاره دارد که در تماس با یکدیگرند و تعامل آنها با یکدیگر به حدی است که هر یک از آنها در محاسبات خود رفتار دیگر را مدنظر قرار دهد. این تعاملات می توانند مستقیم و غیرمستقیم و از طرف یک طرف ثالث باشند. در مقابل جامعه بین الملل یا جامعه مرکب از دولتها در شرایطی وجود دارد که «گروهی از دولت ها با آگاهی از برخی منافع مشترک و ارزش های مشترک به یک جامعه شکل دهند، به این معنا که در روابطشان با یکدیگر خود را مقید به مجموعه ای مشترک از قواعد تصور کنند، و در کارکرد نهادهای مشترک سهیم باشند». این برداشت اجتماعی از روابط میان دولتها به وضوح با برداشت واقع گرایان که کم و بیش قائل به وجود نوعی وضعیت شبیه به وضعیت طبیعی در روابط بین الملل اند، تفاوت دارد و همراه با تأکید بر وجود ارزشها، هنجارها، قواعد و نهادهای مشترک می باشد. در این میان نگاه تاریخی مکتب انگلیسی به پدیده های اجتماعی و توجه آن به زمینه بندی و پرهیز از شیئیت انگاری – یا عدم توجه به نقش عامل انسانی در شکل دادن به پدیده های اجتماعی و در نتیجه تاریخی و مشروط بودن آنها شایان توجه است. برخلاف واقع گرایان که نظام بین الملل را امری مفروض می گیرند، مکتب انگلیسی به چگونگی شکل گیری تاریخ این نظام و امکان شکل گرفتن آن به گونه های دیگر توجه دارد. تأکید بر اینکه جامعه بین الملل امروزی در اصل حاصل یک فرایند تاریخی است که با فرهنگ، مفروضه ها، قواعد، هنجارهای خاص اروپائیان در دوران مدرن شکل گرفته و سپس در یک روند تاریخی نسبتاً بلندمدت به کل جهان تعمیم یافته است، این برداشت را نشان می دهد . تاکید بر نقش فرهنگ، هنجارها، قواعد و ... از دید شارحان متأخران مکتب  انگلیسی، حاکی از سازه انگارانه بودن است. به گفته اسمیت، در آثار مکتب انگلیسی خصوصاً هدلی بول این بر داشت دیده می شود که  معانی و تفاسیر جامعه بین المللی اند که به این جامعه قوام می بخشند. گریفیتس هم بر آن است که برای مکتب انگلیسی، کانون یا هسته مرکزی موضوع روابط بین الملل" فهم بیناذهنی و نیت کنشگرانی است که نظریه پردازان می کوشند آنها را بفهمند".   مکتب انگلیسی تأکید دارد که دولتها در جامعه ای از دولتها قرار دارند که شامل ارزشها، قواعد و نهادهایی هستند که دولتها عمدتاً آنها را پذیرفته اند و امکان کارکرد نظام دولتی را می دهند. آنچه به نظم و در قلمرو قوام می بخشد، هنجارهای مربوط به قرارداد و حفظ قول یا وفای به عهدند. سیاست بین الملل مستقل از فهم کنشگرانی که آن را می سازند نیست . در مفهوم جامعه بین المللی، دولت ها بعنوان اعضای این جامعه قلمداد می شوند و روابط میان حاکمان است که به جامعه بین الملل شکل می دهد.  مکتب انگلیسی با تمایز میان جامعه بین الملل و نظام بین الملل بر آن است که در نظام بین الملل فقط تماس و تعامل میان دولتها وجود دارد، اما در جامعه بین الملل، تکالیف متقابلی وجود دارد. مکتب انگلیسی بر این باور است که دیپلماسی، حقوق بین الملل و عرف بین الملل جاری در واقع گفتمان اروپایی است که در سراسر جهان پذیرفته شده است . تبدیل این گفتمان به زمینه فهم مشترک بیناذهنی باعث شده است که امکان گفتگوی جهانی فراهم شود. اما جالب آنکه حتی در وضعیتی که به نظر مکتب انگلیسی نظام به جامعه بدل نشده است، نیز روابط به یک معنا غیراجتماعی نیست و قواعد و هنجارهایی بر آن حاکم است. نمونه آن نیز به گفته واتسون  در روابط میان اروپائیان و امپراطوری عثمانی دیده می شود. این تکالیف حاصل قواعد تنظیمی است که برای نظم و پیش بینی پذیر ساختن  نظام طراحی می شوند. مانند احترام به پیمانهای تجاری و مصونیت فرستادگان. رابرت جکسون می گوید: ممکن است تصور شود که جامعه بین الملل ساختاری متمایز از رفتار دولت مردان دارد.  اما نظریه پردازان جامعه بین لملل آن را پیوندی از دولت ها می دانند . یعنی ترتیباتی ارادی میان کسانی که از طرف مجامع سیاسی که دولت های حاکم خوانده می شوند عمل می کنند. وجه گفتمانی سیاست بین الملل مورد توجه رابرت جکسون است. او  بر این باور است که دیپلماسی، حقوق بین الملل و عرف بین الملل جاری در واقع گفتمان اروپایی است که در سراسر جهان پذیرفته شده است. تبدیل این گفتمان به زمینه فهم مشترک بیناذهنی باعث شده است که امکان گفتگوی جهانی فراهم شود. در عین حال باید توجه داشت که برداشت جکسون از گفتمان و نقش آن مانند برداشت سازه انگاران رادیکال نیست  که در نهایت گفتمان به کارگزاران تعین بخشد  و به نحوی وجهه کارگزاری آنها نفی شود.  در میان متقدمان مکتب انگلیسی می توان دیدگاه رادیکال تری نیز یافت. سی ای دبلیومانینگ از متقدمان مکتب انگلیسی تأکید دارد که ما برای سهولت صحبت در مورد روابط بین الملل از دولت، حاکمیت و جامعه بین الملل و مانند آن سخن می گوئیم و در واقع فرض ما بر اینست که اینها هستند. او روابط بین الملل را جهانی اجتماعی می بیند که همراه با یک نگرش کل نگرانه به آن است. او برداشتی مفهومی و ذهنی از جامعه بین الملل دارد که بر اساس آن «وجود واقعی­ای» در خارج از آن برایش قائل نیست. از نظر او حاکمیت یک امر نظری است که به یک وضعیت ذهنی ناظر می شود نه وجودی واقعی. منزلتی حقوقی است که به رسمیت شناخته می شود. این برداشت نشان می دهد که از دید او چگونه قواعد، شناسایی و فهم بیناذهنی به واقعیت بین المللی شکل می دهند. بحث  در مورد اهداف سه گانه جامعه (امنیت اعضاء در مقابل خشونت، تضمین وفاداری به تعهدات، ونظامی برای حفظ حقوق مالکیت) که نظم بین الملل آنها را حفظ می کند، شاید بتوان به نوعی به قواعد تکوینی مرتبط دانست. همان گونه که گریفیتس می گوید، این اهداف تکوینی اند  و مبتنی بر توافقی بیناذهنی  میان همه اعضای جامعه در مورد ارزش ذاتی آن ها. از دید بول قواعدی که اولویت نظام دولت ها را تأیید و تقویت می کنند و دولت ها را بعنوان تنها اعضای جامعه جامعه بین الملل به رسمیت می شناسند و اصل بینادین سیاست جهانی اند، کاملاً جنبه تکوینی دارند. بنابراین جامعه بین الملل ساختاری غیرارادی یا یک نظام کارکردی مستقل از کنش گران نیست. آنچه در این جامعه بین الملل می بینیم، اعم از هنجارها، نهادها، عرفها، قواعد،... هیچ یک ثابت و ایستا نیستند، بلکه بر ساخته­هایی­اند که در زمان قرار گرفته و در طول زمان تغییر می کنند، به وجود آمده، متحول شده اند و باز هم متحول می شوند.  دقت در آراء ذکر شده نشان می دهد که تا چه حد مکتب انگلیسی به تعامل و قوام بخشی متقابل دولتها و جامعه بین­المللی(کارگزار ساختاری) توجه داشته است. معمولاً مکتب انگلیسی را به تبع تأکید آن بر جامعه دولتها «دولت محور» می دانند. تأکید آشکار نویسندگانی چون وایت یا بول بر کنشگران دولتی است. اما در مواردی هم می توان توجه آنها را به افراد انسانی بعنوان موضوع روابط بین الملل دید. به بیان دیگر در مواردی که بحث از جامعه دولتها به جامعه جهانی تمایل پیدا کرده است، خصوصاً در بحث راجع به حقوق بشر می توان چنین گرایش را در مکتب انگلیسی دید. البته گاه با توجه به اینکه همچنان در بحث راجع به حقوق بشر، کانون توجه جامعه مرکب از دولت ها و وظیفه دولت ها در آن است، شاید این برداشت چندان درست نباشد. در عین حال باید توجه داشت که خود هدلی بول در کنار جامعه دولت ها و نظم بین المللی از نظم جهانی نیز سخن می گوید . او در این جا در کنار دولت به عنوان یکی از اشکال گروه بندی میان انسان ها بر آن است که می توان اشکالی دیگر نیز داشت . واحدهای تشکیل دهنده نظم جهانی افراد انسانی اند. به علاوه بول نسبت به جاذبه های جهان وطن انگارانه جامعه جهانی که اولویت برای آن عدالت نسبت به افراد انسانی باشد و نه دولت ها احساس همدلی داشت. اما نمی توان به این اعتبار به این نتیجه رسید که او لزوما شأن کنشگری را یرای هر مجموعه ای از افراد  در روابط بین الملل قائل بود. از نظر بول لازمه پذیرش این شأن این است که هنجارها و قواعد بین المللی برای افراد انسانی چنین شأنی قائلند. می توان گفت: مکتب انگلیسی به شکلی ضمنی با تأکیدی که بر قواعد، هنجارها، نهادها، گفتمان ها دارد، واجد نوعی هستی شناسی سازه انگارانه است و با وجود تأکید بر دولتها بعنوان کنشگران اصلی در سیاست بین الملل، از لحاظ نظری جایی برای طرح سایر کنشگران نیز دارد. مبانی معرفت شناختی:  مهمترین بحث معرفت شناختی در مورد مکتب انگلیسی، موضوع میانه آن از نظر معرفت شناختی است. آنچه مشخص است، بدبینی کلی مکتب به مطالعه علمی کمی گرایانه یا روایت آمریکایی از علم گرایی در روابط بین الملل است . شاید بتوان گفت که نقطه عزیمت هستی شناختی پیروان مکتب انگلیسی به روابط بین الملل یعنی جامعه بین الملل همراه با تأکید بر قواعد، هنجارها، عناصر فرهنگی،و… اساساً مانع از پیگیری یک معرفت شناسی و روش شناسی علم گرایانه است.  البته هدلی بول از اینکه چارچوبی که چشم انداز آمریکایی دیکته می کند بر مطالعات راهبردی سایه افکنده است و باعث محدودیت در دید آن شده است، انتقاد می کند. وی همچنین در سطحی دیگر به غربی بودن دانش روابط بین الملل و در نتیجه محدودیت آن توجه دارد و حتی بر آن است که این امکان وجود دارد که نگاه غربی مانع از توجه به وجود دیدگاههای غیرغربی(چه برسد به پذیرش آنها) شود و این پرسش را مطرح می سازد که آیا در یک نظام سیاسی جهانی که عمدتاً مرکب از ملل غیرغربی است، فهم غربی می تواند به فهمی رسا منتهی گردد یا خیر. مارتین وایت از مفسران مکتب با طرح سه سنت در در روابط بین الملل بر آن بود که واقعیت را می توان به مکالمه ای سه جانبه میان سه سنت واقع گرایی، خردگرایی و انقلابی گری پیدا کرد. او به طور موازی به تفسیر دیدگاه های اندیشمندان و نظریه پردازان از یک سو و سیاست مداران و دولت مردان از سوی دیگپر می پردازد و می کوشد فهم آنها را از روابط بین الملل در قالب سه سنت فکری بیان کند. اما باید توجه داشت از نظر وایت ، این سه سنت به معنای سه پارادایم غیر قابل جمع یا غیر قابل قیاس نیستند، بلکه جریاناتی اند که در بستر خود نمی مانند، در هم نمی آمیزنند، و درهم تنیده اند، بر هم اثر می گذارند، تغییر می کنند، اما هویت خود را از دست نمی دهند.  از آنجا که به نظر مکتب انگلیسی، دولتها در جامعه بین الملل توسط افرادی نمایندگی می شوند که نقش کارگزاری دارند، پس باید بتوان اصول راهنمای رفتار آنها و معنایی را که برای کنشهای خود قائل­اند، شناخت. اما این کنشگران در خلاء عمل نمی کنند، بلکه در ساختار جامعه بین الملل که شامل اصول و قواعد حقوقی است عمل می نمایند. از دید مکتب جداکردن مسائل اخلاقی-هنجاری( یعنی چیزی که علم گرایان به دنبال آنند) از روابط بین الملل امکان پذیر نیست، چون سرشت روابط بین الملل چنین اجازه ای را نمی دهد. سه سنت فکری مورد توجه وایت بیانگر سه موضع اخلاقی نیز هستند. واقع گرایی به دنبال اخلاقی غیر کمال گرایانه است، انقلابی گری به دنبال عدالتی جهان شمول، و خردگرایی در پی ترکیب ملاحظه کاری و تکلیف اخلاقی. به علاوه در نگاه خود مکتب به جامعه بین الملل، دولتها واحدهایی غیر اخلاقی نیستند و توسط انسانهایی نمایندگی می شوند که لاجرم موضعی اخلاقی نیز دارند. جامعه بین المللی نیز مبتنی بر اصول اخلاقی است. این اصول نزد شاخه کثرت گرایی مکتب شامل نوعی اخلاق کم مایه(در حد توافق میان دولتها بر سر اصولی که امکان همزیستی و همکاری در جهت منافع مشترک را به آنها بدهد). و نزد شاخه همبستگی گرای شامل اخلاقیاتی پرمایه(یعنی اصول اخلاقی جهان شمول مانند دفاع از حقوق بشر) است. این خصوصیات باعث شده که گفته شود، مکتب انگلیسی نمایانگر تلاشی برای نظریه پردازی عملی است که هم بر مسائل مرتبط با واقعیت تجربی سروکار دارد و هم به اندیشه در مورد خیر بشری می پردازد. اما در عین حال گفته می شود که این دیدگاه به روز شود. نگاه تاریخی به روابط بین الملل وجه دیگر مکتب انگلیسی است. برخی از برجسته ترین نویسندگان مکتب مانند هربرت باترفیلد و مارش وایت، اساتید تاریخ بودند و اساساً مطالعات تاریخی را به مهمترین وجه کار علمی خود بدل کرده بودند. خود مارتین وایت به مطالعه و مقایسه نظام های تاریخی روابط بین الملل از جمله نظام ایران باستان و یونان باستان توجه داشت و بر خاص بودن شواهد تاریخی تأکید می کرد. او در عین توجه به خاص بودن امر تاریخی، از یک سو به تداوم ها و از سوی دیگر به امکانات تغییر در روابط بین الملل با گرفتن درس هایی از تاریخ توجه داشت. هدلی بول صراحتاً بر آن است که نگاه تاریخی است که می تواند اندیشه هایی بر ساخته شدن وضعیت موجود روابط بین الملل را به ما نشان دهد، عناصر تداوم را به ما بشناساند و گسستها و عناصر تغییر و تفاوت را آشکار سازد. صریح ترین بحث های معرفت شناختی مکتب انگلیسی را می توان در موضع گیری رسمی و علنی هدلی بول در دفاع از کلاسیسم و نقد رهیافت های علم گرایی مشاهده کرد. او برای نقد کردن علم گرایی از هفت استدلال استفاده کرد. 1- بسیاری از مسائل بین الملل جنبه اخلاقی و فلسفی دارند و با ابزار علمی نمی توان به پرسشهای اساسی در روابط بین الملل پاسخ داد. 2- در مواردی که طرفداران رهیافت علمی به موضوعات اساسی روابط بین الملل مانند جامعه بین الملل، جنگ، تعارض می پردازند، از ارزش علمی دور و به روش کلاسیک نزدیک می شوند. 3- طرفداران علم در حوزه روابط بین الملل به یک زبان مشترک نرسیده اند، زیرا تغییرات سریع متغیرها در روابط بین الملل امکان طبقه بندی آن را نمی دهد. 4- مدلهای ارائه شده فاقد انسجام و قوت درونی اند. 5- آمار و ارقام علمی وقتی واقعاً اهمیت می یابند که مؤید قضاوتهای مبتنی بر تأثیرات درونگرانه ما هستند. تأکید بر کمی کردن باعث ندیدن تفاوت میان پدیده ها می گردد. 6- نظریه رهیافت علمی واجد انسجام، قدرت درونی که لازمه نظریه­پردازی اجتماعی است، می­باشد 7- رهیافت علمی با بریدن از تاریخ و فلسفه از ابزار انتقاد خود محروم ماند. به این ترتیب بول از یک برداشت ایدئوگرافیک( با تأکید بر منحصر به فرد بودن رویدادهای بین المللی ) و تفسیری دفاع می کند و واقعیت مستقل از نظریه و شناخت مستقل از نظریه را نفی می کند. همچنین او و سایر پیروان مکتب بر آن اند که همه نظریه ها جنبه هنجاری دارند. بول به ترکیب علوم اجتماعی و علوم انسانی باور داشت . یعنی دانشمند باید از یک سو به دنبال کشف و تبیین مسائل بین المللی باشد و از سوی دیگر، باید به به وجود بعد اخلاقی در همه قلمروهای کنش سیاسی توجه داشته باشد. بول تأکید می کند که قلمرو سیاست بین الملل، قلمرو اراده است و نه تعیین بر اساس قواعد مشخص رفتاری. از دید او، وضعیتهای سیاسی تاریخی­اند و از نظر زمانی و مکانی منحصر به فردند و هرگز نمی­توان آنها را بعنوان موارد یا نمونه هایی از یک گزاره عام دید. از سوی دیگر او فرض جدایی میان قلمرو نظریه و عمل را نفی می کند و تأکید دارد که نظریه و عمل تداخل دارند و به شکل پویایی یکدیگر را تحت تأثیر قرار می دهند. بول می گوید: نباید معرفت شناسی و روش شناسی محدود کننده هستی شناسی ما باشد. واقعیت روابط بین الملل بعد غیر مادی قوی­ای دارد که با اتخاذ روشهای علمی، مغفول می ماند. علم گرایان بر خلاف دعاوی خود به مفروضات قوی پیشینی دچارند. و سرانجام به دلیل مفروضه هایی که در آنها تردید نمی کنند، فاقد عنصر انتقاد  به خودند. در کل در بعد معرفت شناختی، نگاه مکتب انگلیسی بیشتر نگاهی تاریخی و تفسیری است که همراه با تأکیدی که بر ابعاد فرهنگی و گفتمانی واقعیت بین الملل دارند و نقش قواعد را در تکوین آن بسیار مهم تلقی می کنند،  هستی شناسی آنها سازگاری دارد.
  مکتب انگلیسی و جامعه بین الملل آنارشی و نظم:  پیروان مکتب انگلیسی دو فرض واقع گرایی و نوواقع گرایی را که نظام بین الملل آنارشیک است و دولتها کنش گران مسلط(اما لزوماً نه تنها کنشگران) در روابط بین الملل­اند و هدفشان نیز بقاست، را می پذیرند. اما معنای آنارشی برای همگان یکسان نیست . هدلی بول بر آن است که برای سنت هابزی یا واقع گرایان، آنارشی به معنای وضعیت جنگ همه علیه همه است، یعنی نوع فقدان نظم. اما به نظرمارتین وایت آنارشی به معنی فقدان حکومت است و نه فقدان نظم. واقع گرایان آنارشی را ویژیگی همیشیگی و تغییر ناپذیر نظام بین الملل می دانند و بر همین اساس میان جامعه داخلی و نظام بین الملل قائل به تمایز و تفاوتی غیر قابل چشم پوشی اند. این تمایز ناشی از وجود دولت در داخل به عنوان مرجع غایی اقتدار و دارنده ابزار اجبار و فقدان آن در سطح جهانی است. در مقابل، لیبرال ها از یک سو مانند واقع گرایان بر آن اند که میان نظم داخلی و وضعیت بین المللی تفاوتی جدی وجود دارد. اما از سوی دیگر با برداشت مثبت از سرنوشت بشر و باور به عقلانیت او و تأکید بر نقش کارگزاری انسانی، بر آن اندکه می توان به تغییری مثبت در روابط بین الملل دست یافت. نظریه جامعه بین الملل به تعبیری میان این دو دیدگاه قرار می گیرد. مکتب انگلیسی در مورد آنارشی معتقد است که در قلمرو بین الملل، ما با یک دولت روبه رو نیستیم، بلکه با دهها واحد سرزمینی سروکار داریم که هر یک مدعی حاکمیت و استقلال است و مرجع اقتدار مافوق خود را نمی پذیرند. این فقدان حکومت و دولت در سطح بین المللی ریشه بی اعتمادی نسبت به نظام بین الملل و نهادهای آن و حتی برای برخی به معنای نفی امکان وجود جامعه­ای از دولتها در سطح بین المللی است که این ناشی از قیاس وضعیت بین المللی با وضعیت داخلی است. مکتب انگلیسی به نظم در شرایط آنارشیک توجه دارد. برداشتهای مکتب انگلیسی از آنارشی در سه محور قرار می گیرد. 1- رفتار کنش گران در آنارشی 2- عامل تعدیل رفتار کنش گران 3- منطق آنارشی. این سه محور در میانه برداشت واقع گرایی، نوواقع گرایی از یک سو و انقلابی گری، آرمان گرا و نولیبرال از سوی دیگر قرار می گیرد. 1- از نظر واقع گرایان رفتار کنشگران افزایش قدرت برای تضمین بقاست و از دید آرمان گرایانه(لیبرل و نولیبرال) پیشبرد یادگیری اجتماعی از طریق نهادها است. 2- عامل تعدیل رفتار از دید واقع گرایان خودیاری بدلیل فقدان حکومت جهانی است و از دید آرمان گرایان وجود اجتماع جهانی 3- منطق آنارشی برای واقع گرایان تعارض آمیز و برای آرمان گرایان توأم با همکاری است. به بیان دیگر از نظر واقع گرایان به نسبت لیبرال ها یا آرمان گرایان، آنارشی محدودیت های شدیدتری را بر کنشگران تحمیل می کند و در نتیجه همکاری مشکل تر می شود. از دید مکتب انگلیسی نظام بین الملل نیز مانند جامعه داخلی، خود یک جامعه مرکب از دولتهاست و اهداف اولیه خاص خود را که عبارت است از حفظ خود جامعه مرکب از دولت ها، حفظ حاکمیت اعضا و حفظ صلح، دنبال می کند. به بیان رابرت جکسون، جامعه بین الملل ساختار غیرارادی یا یک نظام کارکردی مستقل از کنشگران نیست. آنچه ما در این جامعه می بینیم، اعم از هنجارها، نهادها، عرفها، قواعد هیچ یک ثابت و ایستا نیستند، بلکه سازه هایی هستند که در زمان قرار می گیرند و در طول زمان تغییر می کنند، به وجود آمده، متحول شده اند و باز هم متحول می شوند. به این ترتیب مکتب انگلیسی با تأکید بر وجود آنارشی(همانند واقع گرایی) با جذب یک عنصر دیگر یعنی جامعه بین الملل می کوشد همکاری مورد توجه آرمان گرایان و لیبرال ها را نیز توضیح دهد. وجود جامعه منوط به وجود دولت در رأس آن نیست، بنابراین نمی توان از فقدان دولت در سطح بین المللی به این نتیجه رسید که در اینجا نیز جامعه وجود ندارد. یعنی جامعه بین الملل وجود دارد، اما از نوع خاصی است که در آن آنارشی غیرقابل تحمل نیست، دولت ها در آسیب پذیری مطلق قرار ندارند و نتایج جنگ نیز مطلق نیست. به این ترتیب منظور از جامعه بین الملل یا جامع دولت ها «وجود گروهی از دولت ها با آگاهی از منافع مشترک و ارزشهای مشترک است که یک جامعه را تشکیل می دهند. به این معنا که تصور می­کنند مجموعه ای مشترک از قواعد، آنها را در روابطشان با یکدیگر مقید می کند و در کارکرد نهادهای مشترک سهیم اند». استفاده از واژه تصور نشان می دهد که بنیان جامعه بین الملل یک بنیان ادراکی و بینا ذهنی است. توجه مکتب انگلیسی به بنیانهای هنجاری جامعه بین الملل است . دولت ها به رغم انگیزه و توانایی شکستن قواعد و هنجارها در اغلب موارد، آنها را نمی شکنند و خود را مکلف به احترام و توافقات بین المللی مستقل از ضمانتهای اجرایی و امکان مجازات می دانند.  علت این حس تکلیف منافع دولت هاست اما در معنایی وسیع و به یک اعتبار متعالی. یعنی منافعی که امکان انتخاب برای کنش گران در مورد آنها وجود ندارد. زیرا پیگیری هر گونه منافعی به دنبال کردن این منافع اولیه است. یعنی منافعی که صرف عضویت در جامعه جهانی باید به دنبال داشته باشند. مکتب انگلیسی دو موضع را در مورد درجه انسجام درون و جامعه بین الملل را در برنامه کار خود دارد که با عنوان برداشت های کثرت گرا که ریشه در افکار اوپنهایم دارد و برداشت دوم همبستگی گرا که ریشه در افکار هوگوگروسیوس دارد. هر دو برداشت به یک اعتبار راه میانه اند، در هر دو برداشت بر وجود جامعه بین الملل و وجود قوانین در آن تأکید می شود و از این نظر هر دو برداشت در برابر نسبت سیاست واقع گرایی بین الملل قرار دارند و هر دو با این آموزه که در سیاست به معیارهایی توسل جسته شود که هدف از آنها برانداختن جامعه دولت ها باشد و نه حفظ آن مخالف­اند. در برداشت گروسیوس این قانون است که باید جنگ ناعادلانه را از جنگ عادلانه بر اساس آرمانهای جنگ متمایز سازد. از این منظر جنگ عادلانه می تواند به شکل مداخله در جنگ های داخلی یا به منظور تأمین اهداف بشردوستانه باشد. پس از نگاه، افراد انسانی­اند که موضوع اصلی حقوق بین الملل را تشکیل می دهند و نه فقط دولتها. در نتیجه جامعه بین الملل می تواند برای نجات افراد علیه دولتهای خاطی عمل کند. پیروان مکتب انگلیسی با طرح مفهوم جامعه بین الملل بسیاری از خصوصیاتی را که به اجتماع جهانی نسبت داده می شود در پیوند با اجتماعات بر اساس حاکمیت قانون در قالب جامعه بین الملل ارائه می دهند.   چنین جامعه ای مبتنی است بر شناسایی وظیفه وضع آلام بشری با کمک متقابل و در نتیجه باز توزیع ثروت و درآمد.  نظم در جامعه بین الملل بر اساس منافع مشترک اعضا در اهداف اولیه، قواعدی که الگوی رفتار لازم برای تداوم آنها را تجویز می کنند، و نهادهایی که موجب کارآیی این قواعد می شوند، حفظ می گردد. قواعد عبارت است از اصول عام دستوری ای که امکان یا اجازه آن را می دهند که طبقات تعیین شده ای از اشخاص یا گروه ها به اشکال تعیین شده یا توصیه شده ای رفتار کنند). ممکن است از قواعد تخطی صورت گیرد اما کارایی آنها منوط به درجه ای از اطاعت از آنهاست. این نهادها هستند که با کارکردهای خود( وضع قواعد، اعلام، اداره، تفسیر، اجرا، تعدیل، تشریع، و حمایت از قواعد) قواعد را کارامد می سازند. جامعه بین المللی هم مبتنی بر نهادهای مشترکی است که اعضا برای رسیدن به اهداف این جامعه به آنها شکل داده اند. نهادها لزوماً به شکل یک سازمان یا سازو کار اداری ( مانند سازمان ملل) نیستند، بلکه مجموعه ای اند از عادات و رویه هایی که معطوف به تحقق اهداف مشترک است .  اما مکتب انگلیسی از این نیز فراتر می رود. جامعه بین الملل یک بدیل نیز دارد که جامعه جهانی است که اعضای آن را افراد انسانی برابر تشکیل می دهند. با وجود اینکه در حال حاضر جامعه بین الملل تنها شکل موجود است، اما نظام فعلی می تواند تغییرکند و چیز دیگری جایگزین آن شود. نهادهای بین المللی و همکاری:  پیروان مکتب انگلیسی بر نقش، نهادها، هنجارها و قواعد و در کل نهادها در نظام بین الملل تأکید دارند. یعنی نهادهای بین المللی از اهمیت زیادی در کاهش تعارضات و افزایش همکاری ها برخوردارند. از نظر مکتب انگلیسی، همکاری در شرایط آنارشی نه تنها امکان پذیر است، بلکه عملاً نیز وجود دارد. در واقع هنگامی که از وجود قواعد، رژیم ها، نهادها صحبت می کنیم، به نوعی همکاری میان دولت ها توجه داریم. زیرا در این چارچوب هاست که همکاری صورت می گیرد. نهادهای بین المللی، دولت ها را از نقش اصلی شان در اجرای کارکردهای سیاسی جامعه بین الملل محروم نمی کنند و به عنوان مرجع اقتدار مرکزی در نظام نیز عمل نمی نمایند. آنها تجلی عنصر همکاری میان دولت ها، کارکردهای سیاسی و در عین حال ابزاری برای تداوم بخشیدن به همکاری هستند. نهادها، دولت ها را متوجه آن می کنند که از اهداف مشترک خود غافل نمانند دولت ها از طریق نهادهای بین المللی در جهت ایجاد، اجزاء و حمایت از قواعد عمل می نمایند.  این نهادها لزوماً به شکل یک سازمان یا سازوکار اداری نیستند، بلکه مجموعه ای از عادات و رویه ها هستند که در جهت تحقق اهداف مشترک شکل می گیرند.  تأکید بول بر پنج نوع از این نهادهاست که جملگی در وهله نخست در جامعه اروپایی دولت ها شکل گرفتند و با عالم گیر شدن این جامعه است که جنبه جهانی یافته اند. این پنج نهاد عبارتند از: موازنه قدرت، حقوق بین الملل، دیپلماسی، جنگ، و نظام مدیریتی قدرت های بزرگ. موازنه قدرت(وضعیتی است که در آن هیچ قدرتی در موضعی نیست که تفوق یابد و قانون را برای دیگران تعیین کند).  این نهاد که به شکل همکاری دولت ها در جهت مانع جلوگیری از تفوق یک دولت مانع از آن می شود که یک امپراطوری با فتح جهان جامعه بین الملل را از میان ببرد، استقلال دولت ها را در مناطق خاص حفظ می کند، و شرایظ را برای کارکرد سایر نهادها فراهم می سازد. حقوق بین الملل عبارت است از (مجموعه ای از قواعد که دولت ها و سایر کارگزاران را در سیاست جهانی و در روابطشان با یکدیگر، به هم پیوند می دهد و این تلقی وجود دارد که از منزلت قانون برخوردار است). حقوق بین الملل به تعیین اصول سازمان دهنده سیاست جهانی کمک می کند، قواعد پایه همزیستی میان دولت ها را مشخص می سازد و به ایجاد سازواری با قواعد جامعه بین الملل کمک می کند. در هر موضوعی در روابط بین الملل میان دولت ها حقوق بین الملل ابزاری را فراهم می سازد تا دولت ها بتوانند نیات خود را بیان کنند، به یکدیگر اطمینان کنند، و به این توافقات جنبه تداوم بخشند. دیپلماسی به طور خاص به هدایت روابط در سیاست جهانی اشاره دارد که توسط اشخاص مجاز به عمل به نام دولت ها یا واحدهای سیاسی خاص( مانند سازمان های بین المللی) صورت می گیرد. دیپلماسی موجب تسهیل ارتباط میان واحدهای سیاسی می شود، به مذاکرات منجر به توافق شکل می دهد، به گردآوری اطلاعات در مورد سایر کشورها کمک می کند و سرانجام اینکه نماد وجود دولت هاست. سه نهاد اولیه را می توان به سهولت بعنوان زمینه های همکاری در سطح بین الملل تلقی کرد. ولی در دو مورد دیگر جنگ و قدرت های بزرگ تا چه حد می توان از تأثیر بر همکاری سخن گفت؟ برای بول جنگ به عنوان خشونت سازمان یافته واحدهای سیاسی علیه یکدیگر را تعریف می شود و گاه به شکل همکاری در جهت حفظ موجودیت جامعه بین الملل و حفظ واحدهای تشکیل دهنده آن می تواند باشد و بنابر این می توان در آن نیز نوعی همکاری در جهت اهداف جامعه دولت ها دید. قدرت های بزرگ(یعنی دولت هایی که دارای منزلتی کم و بیش برابرند، از چنان قدرت نظامی برخوردارند که می توانند مستقل از از متحدان خود باشند، و از نظر دیگران حقوق و تکالیف خاصی دارند. این ها با اتکا به قدرت بیشتر خود می توانند با تعقیب سیاست هایی که به نفع نظم بین المللی است، به پیشبرد این نظم کمک کنند و  نیز به نوعی از طریق ایجاد ثبات و نظم به شکل گیری همکاری میان سایر واحدها کمک می کنند.[2] به این ترتیب از دید مکتب انگلیسی، نهادهای بین المللی­اند که به همکاری های بین المللی در جهت تأمین اهداف و منافع مشترک در جامعه شکل می دهند و باعث همکاری میان دولت ها می شوند. در صورت وجود اجماع ارزشی امکان همکاری میان دولت ها افزایش می یابد و گستره همکاری نیز توسعه پیدا می کند.