همانگونه که واکر می گوید ادبیات انتقادی در وهله نخست از این نظر جالب توجه اند که تلاشهائی اند برای  سیاسی کردن رویه ها یی که عمیقاً از آنها سیاست زدایی شده اند نظریه پردا زان انتقادی روابط بین الملل از این نظر روابط بین الملل اثبات گرایانه را مور د نقد قرار می دهند که محافظه کارانه و امکانات تفسیر را در روابط درک نمی کنند.
-2 نظریه های روابط بین الملل در جریان اصلی  نظریه های واقع گرا - نو واقع گرا - نولیبرال- علم گرایان و درکل آنچه از آن به عنوان جریان خرد گ رایانه در روابط بین الملل یاد می شود   به رغم آنکه ممکن است از نظراخلاقی ترتییات موجود را نا عادلانه بدانند اما به دلیل پذیرش دیدگاه اثبات گرایانه مبتنی بر جدائی علم وارزش، پرداختن به آن را از وظایف نظریه روابط بین الملل نمی داند و بر آنند که باید با این نظام کار کرد و نه علیه آن به این ترتیب و اقع گرایان بطور خاص تأکید دارند که محیط بین المللی نسبت به  برداشتهای هنجاری  از ت غییر سیاسی رادیکال خصمانه است بر همین اساس رابرت کاکس این نوع نظریه ها را نظریه های حلال مشکلات می نا مد یعنی نظریه هایی که در چهارچوب نظام موجود به شکل هموار و ملایمی کار کنند ا ما درمورد آنها تردید نمی کنند.
نظریه های حلال مشکل جهان موجود را به عنوان چهارچوب بر می گیرند و به این می پردازند که جریان امور
درون این چهار چوب چگونه است و بعد به اختلالات و کژکارکردیهای آن می پردازد تا دریابد چگونه می توان آنها را رفع کرد این نظریه ها واقعیت را هم زمان یعنی غیر تاریخی می بینند و امر واقع را مسلم می پندارند، یعنی به عنوان یک داده به آن می نگرند به معنای مجموعه ای از روابط مفروض با ثبات که ممکن است با اختلال روبرو شود.
-3 واقع گرایی در تجلیلات مختلف آن به ویژه نوع واقع گرایی کنت والتز بیش از همه مورد نقد نویسندگان انتقادی بوده است .واقع گرایی ، به رغم آنکه ریشه در نگاه تاریخی دارد اما در روایتهای نوین آن عملاً نگاهی غیر تاریخی یافته است به بیان روپرت نو واقع گرائی مانند همه ایدئولوژی ها ریشه در تجربه عملی دارد اما مشکلی آن این است که مجموعه ای از روابط اجتماعی را به عنوان امور طبیعی وجهانشمول به تصویر میکشد که از لحاظ تاریخی خاص و از نظر اجتماعی دگرگون پذیرند به نظر تحلیلگران انتقادی حتی واقعگرایی کلایسک که به زعم اشلی نگاهی هرمنوتیک و تفسیری به روابط بین الملل دارد ، سنت موجود روابط بین الملل مورد تردید و نقد قرار نمی دهد و در واقع ، فاقد معیار نظری مستقلی برای نقد محدودیتهای سنت است ، به سکوتهای سنت احترام می گذارد و مانند خود سنت به دنبال ریشه ای تاریخی امکان پذیری آن نمی رود نتیجه این می شود که ابعاد عمیق بحران سیاسی جهانی را نمی تواند درک کند واقع گرایی به رغم داعیه غیر هنجاری بودن و ظاهر رها از ارزش آن از نظر کاکس یک ایدئولوژی محافظه کارانه است .
- به نظر اشلی نیز نوواقع گرایی یک ایدئولوژی است که یک پروژه تمامیت گرا و دارای ابعاد جهانی را پیش بینی می کند ، به آن مشروعیت می بخشد ، و به آن جهت می دهد. مورد دیگر که نظریه واقع گرا زیر سؤال می رود دولت محوری و در عین نداشتن نظریه ای در مورد دولت است و دولت به نظریه مادی تقلیل می یابد که تنها کنشگر نظام بین المللی است . هویت و دولت مفروض تلقی می شود و فرض می شود ماهیتی یکپارچه دارد که اهداف منافع و تصمیمات آن را تشکیل می دهد و تنها منافعی را مشروع می داند که با منافع دولت تقارن داشته باشد و چرا و چگونه این ساختارهای دولتی شکل گرفته و به جدائی دولت ها توجه نمی کند.
-4 درواقع گرایی و نو واقع گرایی اقتصاد و قلمرو روابط اقتصاد سیاسی و روابط حاصل از آن نادیده گرفته می شود و نظم صرفاً وابسته به قدرت تلقی می گردد در این دیدگاه فرایند تولیدی ، که در شکل بندی صورتهای خاص تاریخی نقش داشته نادیده گرفته می شود در بسیاری از تحلیلهای انتقادی نیز به نیروهای ساختاری توجه می شود اما ساختار گرایی نظریه نو واقع گرا به دلیل وجه جبرگرایانانه آن و ندیدن امکانات تحول و نقش کارگزاری انسانی مورد انتقاد قرار می گیرد. این دیدگاه عمل را محصول ساختار می داند و نه شکل دهنده و قوام بخش آن .
-5 بر خلاف بحث های گسترده ای که نظریه پردازان انتقادی در مورد واقع گرایی و نو واقع گرایی دارند کمتر به دیدگاه های نولیبرال یا به اصطلاح کثرت گرایی در روابط بین الملل پرداخته اند- کاکس – رابرت کیون را نیز در کنار والتز و از واقع گرایان می خواند هافمن بر آن است که می توان یک رهیافت فنی در کثرت گرایی دید که نمودهای آن را می توان در نظریه وابستگی متقابل و نظریه رژیمها دیده اینها نیز به دنبال علائق فنی در شناخت اند زیرا می کوشند پدیده ای جدید در روابط بین الملل را بفهمند تا بتوانند آنرا را بیشتر کنترل نمایند. - همانگونه که هافمن می گوید از میان نظریه های روابط بین الملل نظریه انتقادی بیش از همه به ساختار گرائی
رادیکال نویسندگانی چون اما نوئل والرشتاین نزدیک است. کاکس مادی گرایی تاریخی الهام بخش دیدگاه های مارکسیستی را از نگاه دیالکتیکی آن ، توجه آن به ابعاد مختلف قدرت تأکید آن بر روابط میان دولت و جامعه مدنی مثبت می داند آنچه در نگاه ساختار گرا دیده نمی شود توجه به عمل و کارگزاری انسانی است
-6 توضیح بدیل از روابط بین الملل
-1 نگاه انتقادی به روابط بین الملل لاجرم به تبیینی نقادانه از روابط بین الملل منجر می شود . بر خلاف جریان اصلی که بیشتر دل نگرانیها نظم و ثبات است تحلیلگران انتقادی از یک سو بر آنند که تاریخی بودن وضعیت موجود را نشان دهند و از آن طبیعت زدایی و شیئیت زدایی کنند و از سوی دیگر پیامدهای ناعادلانه آن را مورد تأکید قرار دهند اگر نظریه های جریان اصلی حلال مشکل چون امنیت – دولت ها – موازنه قدرت و ... هستند مسائل مورد توجه نظریه انتقادی از سنخ دیگری است و هم بانگاه به تغییر به برنامه پژوهشی خود می نگرد در نتیجه هستی شناسی نظریه را گسترده می کند تا همه عواملی را به تغییر و از نگاه کاکس تنوع کمک می کند در بر گیرد – به بیان دیگر لینکلیتر ،در مقابل نو واقع گرائی که قائل به استقلال حوزه مطالعات روابط بین الملل است کاکس بر مادیگرایی تأکید دارد که نگاهی کل گرایانه به واقعیت است .
-2 به نظر روپرت می توان سیاست بین الملل را را نوعی بیگانگی درجه دوم دانست زیرا با بیگانگی متقابل اجتماعاتی سرو کار دارد که خودشان دردرون روابط مبتنی بر بیگانگی ساخته شده اند . اما در عین حال همین بیگانگی درجه دوم نظام بین دولتی ابعادی از بیگانگی درجه اول را نیز در سطح جهانی باز تولید می کند و این به معنای آن نیست که می توان سیاست را به اقتصاد تقلیل داد . بلکه به معنای آن است که در روابط اجتماعی موجود نظام مرکب از دولتها و اقتصاد سیاسی بین المللی به شکل تاریخی ساخته شده اند و از نظر سیاسی می توان آن را به چالش کشید نظریه پردازی تاریخی در پی نشان دادن ریشه ای تاریخی وضعیت موجود و چگونگی شکل گیری آن است و در توضیح روابط بین الملل از منظر جامعه شناسی و جامعه شناسی تاریخی به آن می نگرد.
-3 در هر ساختار سه مقوله از نیروها در تعادل با یکدیگرند :توانمند یهای مادی ، انگاره ها و نهاد ها که لزوماً رابط جبر گرایانه یک جانبه ای میان آنها وجود ندارد.
-1 توانمندی مادی می تواند جنبه مولد مانند زیر ساختها تولیدات مصرفی و غیر باشد و یا مخرب مانند تسلیحات داشته باشد و شامل فناوری – سازماندهی – منابع – ثروت و غیر باشد.
-2 انگارها بر دو نوع است : 1- معانی بینا ذهنی یا برداشتهای مشترک از سرشت روابط اجتماعی که تداوم بخش عاداتند، 2- تصاویر جمعی از نظم اجتماعی که گروه های مختلف مردم آنها را دارند و برداشتهای متفاوتی از سرشت و مشروعیت روابط قدرت موجود را منعکس می سازد برخورد میان این تصاویر شاهدی است بر امکان وجود راه های بدیل تحولات.
-3 نهادینگی : ابزاری برای تثبیت و تداوم بخشیدن به نظمی خاص است نهاد ها بازتاب روابط قدرت مسلط نداند و تصاویر جمعی متناسب با این روابط را تشویق می کنند ممکن است یک نهاد به عرصه کارزار و تعارض میان گرایشهای مختلف تبدیل شود یا نهاد های متعدد و متفاوتی شکل گیرند – نهادها به کاهش استفاده از زور از سوی قدرت هژمون کمک می کند و تکیه گاه راهبردی آن هستند هرچند هژمونی را نمی توان به بعد نهادین آن تقلیل داد.
-4 روش ساختار تاریخی کاکس مبتنی بر یک الگوی دیالکتیکی رادیکال است و ساختار در آن به شکل تاریخی تعریف می شود نه به شکل انتزاعی – روابط متقابل میان سه مقوله تشکیل دهنده ساختار مورد توجه قرار می گیرند و به ظهور ساختارهای رقیبی که تجلی امکانات بدیل برای تحولات امر توجه می شود ساختار تاریخی در سه سطح مورد توجه قرار می گیرد 1- سازماندهی تولید 2- اشکال دولت 3- نظم های جهانی و به رابطه متقابل میان سطوح نیز توجه می شود توجه کاکس به رابطه متقابل میان این سطوح است و برآن است که اساساً نمی توان اینها را از هم جدا کرد.
-5 یکی دیگر از نکات مورد توجه نظریه انتقادی هژمونی بین المللی است که این مفهوم یادآور گرامشی است همانطور که توضیح داده شد جزو دسته ای از نظریه پردازان انتقادی است او بر این باور است که اجتماع امروزین طبقه کارگر را بدون آنکه آشکارا آنان را در هم شکنند از راه هژمونی استیلای بخشی از اجتماع بر بخش های دیگر کاملاً در هم ادغام کرده و به صورت یک توده واحد دراورده است. و منظور از هژمونی بین المللی این است که قدرت طبقات مسلط صرفاً ناشی از اجبار نیست بلکه مبتنی بر رضایت نیز است زیرا آنها قادر بر این شده اند که مجموعه انگاره هایی را که مورد نظم اجتماعی که تأمین کننده منافع خاص است به امری عام و مورد قبول همگان تبدیل می کند و سلطه هژمونیک بعد فرهنگی و ایدئولوژیک دارد.
هژمونی بین المللی از دیدگاه کاکس ریشه در هژمونی داخلی دارد که در مرحله اول طبقات اجتماعی مسلط آن را شکل دادند و سپس بسط یافته و بر کشورهای پیرامونی نیز به عنوان یک انقلاب انفعالی تأثیر گذاشته است یعنی این کشورها – الگوی اقتصادی - فرهنگی و فناورانه تداعیگر هژمونی ملی را برگرفته اند بدون آنکه مدل سیاسی آنر ا بر گیرند و ازسوی دیگر هژمونی صرفاً نظم میان دولت ها نیست بلکه در درون اقتصاد جهانی است
و نوعی ساختار اجتماعی – سیاسی – اقتصادی می باشد (انقلاب انفعالی برای جلوگیری از وقوع انقلاب راستین ) به بیان استفن گیل ،هژمونی متضمن بر ساختن بلوکی تاریخی فراتر از طبقات اجتماعی است و جهت گیری آنها را به سمت یک نظام فعال و عمدتاً مشروع حکومتی هدایت می کند این به معنای در آمیختن عناصر اقتصادی سیاسی – فرهنگی جامعه در قالب ائتلاف سیاسی است که اجبار و رضایت را ترکیب می کند خلق چنین بلوکی مستلزم تمهید ابزاری برای جذب مخالفتها یا شکست دادن آنهاست از دید استیفن گیل ساختار قدرت سیاسی جهان معاصر شامل یک بلوک تاریخی فراملی با تنوعات محلی است که کانون آن را سرمایه فراملی دستگاههای دولتی گروه 7 – کارگران ممتاز- شرکتهای کوچکتری که تأمین کننده نیازهای سرمایه فراملی اند تشکیل می دهد.
هژمونی از دیدگاه رابرت کاکس -مجدد- ثبات را هژمونی مبتنی بر تناسب در شاکله ای مرکب از قدرت مادی ، تصویر جمعی غالب از نظم جهانی ، و مجموعه ای از نهادهای اداره نظم می داند به این ترتیب در نگاه او هژمونی قابل تقلیل به قدرت و زور نیست و بر ابعاد نهادین آن نیز تأکید می گردد تاریخ شاهد دوره ای صعود و افول هژمونی هاست زیرا سه بعد مذکور گاه در ترکیب با یکدیگر قرار می گیرد و گاه از هم جدا هستند ساز و کار اصلی حفظ هژمونی ها بین المللی کردن دولت از طریق تجارت آزاد و نظارت نهادهای بین المللی است – بین المللی شدن دولت باعث اولویت یافتن برخی از کارگزاریهای دولتی مانند وزارت مالیه ودفتر نخست وزیری
می شود که نقاط کلیدی و اصلی در ایجاد انطباق میان سیاست اقتصادی داخلی و بین الملل اند.
کاکس در اینجا با تأکید بر نقش نهادهای بین المللی بر تداوم هژمونی ، نوعی نظریه انتقادی رژیمهای بین المللی نیز ارائه می کند – نهادهای بین المللی از دید او تجسم قواعد تسهیل بسط نظم جهانی هژمونیک هستند این دولت هژمون است که به قواعد و نهادهای بین المللی شکل می دهد نهاد های بین المللی نقش ایدئولوژیک نیز دارند و به هنجارهای نظم جهانی که به نفع نیروهای اجتماعی و اقتصادی مسلط است در سطح ملی نیز مشروعیت می بخشد در عین حال آنها با جذب نخبگان پیرامونی ،یکی از منابع بالقوه ضد هژمونی را نیز در بر می گیرد و حتی برخی از انگاره های ضد هژمونیک را نیز جذب می کند و آن را با آموزه هژمونیک سازگار می گرداند هژمونی از دیدگاه رابرت کاکس را بطور خلاصه می توان بصورت ذیل بیان کرد:
-1 ریشه در هژمونی داخلی دارد که در مرحله اول طبقات اجتماعی مسلط را شکل داده اند
-2 این هژمونی بسط یافته و بر کشورهای پیرامونی به صورت یک انقلاب انفعالی تأثیر داشته است
-3 برخی از کشورها برخی الگوی اقتصادی – فرهنگی و فناورانه تداعیگر هژمونی ملی را بر گرفته اند بدون آنکه مدل سیاسی آن را در بر گیرند
-4 هژمونی نظم میان دولتها نمی باشد بلکه در درون اقتصاد جهانی است و نوعی ساختار سیاسی – اجتماعی اقتصادی می باشد
-5 ثبات هژمونی مبتنی بر تناسب در شاکله ای مرکب از قدرت مادی – تصویر جمعی غالب از نظم جهانی ، و مجموعه ای از نهادهای اداره کننده نظم می داند.
-6 هژمونی قابل تقلیل به قدرت و زور نمی باسد بر ابعاد نهادین و نهادین آن تأکید می گردد
-7 تاریخ شاهد صعود و افول هژمونی هاست زیرا سه بعد مذکور گاه در ترکیب با یکدیگر و گاه از هم جدا هستند
-8 ساز و کار اصلی حفظ هژمونی ،بین المللی کردن دولت از طریق تجارت آزاد و نظارت نهادهای بین المللی است
-9 بین المللی شدن دولت باعث اولویت یافتن برخی از کارگزاریها دولتی مانند وزارت مالیه و دفتر نخست وزیری می شود که نقاط کلیدی اصلی در ایجاد انطباق میان سیاست اقتصاد داخلی و بین المللی است
-10 کاکس با تأکید بر نقش نهادهای بین المللی بر تداوم هژمونی نوعی نظریه انتقادی رژیمهای بین المللی ارائه می دهد
-11 نهادهای بین المللی نقش ایدئولوژیک دارند و به هنجارهای نظم جهانی که به نفع نیروهای اجتماعی و اقتصادی مسلط است در سطح ملی مشروعیت می بخشد
-12 نهادهای بین المللی از دید کاکس تجسم قواعد تسهیل بسط نظم جهانی هژمونیک هستند و این دولت هژمون است که به قواعد و نهادهای بین المللی شکل می دهد
-13 آنان با جذب نخبگان پیرامونی ،یکی از منابع بالقوه ضد هژمونی را در برمی گیرند و حتی برخی انگاره های ضد هژمونیک جذی می کنند و آن را با آموزه هژمونیک سازگار می گردانند
-6 یکی دیگر از مسائل مورد توجه نظریه انتقادی این است که دریابد چرا و چگونه دولتها به عنوان کانون اصلی وفاداری و به عنوان یک نظام سرزمینی که دیگران را شمول خود حذف می کنند و اساساً آنرا را به عنوان دیگری بر می سازند شکل گرفته است و تا چه حد امکان تحول در آن هست به نظ آندرو لینکلتیر، منظور از فهم جامعه شناسی از روابط بین الملل این است که دریابیم که چگونه اجتماع اخلاقی به عنوان کانون وفاداریها و منبع ارزشها در سطوح ملی و جهانی قبض و بسط می یابد - در جهانی که ما زندگی می کنیم که رقابتها ، و فراتر از آن تعارضات ، میان دولتها وجه شاخص آن است همان گونه که گفته شد واقع گرایان این وضع را مسلم می انگارند و آن را زیر سؤال نمی برند و به چگونگی شکل گیری نظامی که در آن کنشگران چنین هویتی می یابند ، فرایندهایی که در آنها این هویت ها مستمراً باز تولید می شوند و همچنین شرایطی که می توانند باعث برساخته شدن هویت های جدید و متفاوت شوند، نمی پردازد در این برداشت تعارض اجتناب ناپذیر میان استلزامات هویت ملی در برابر اجتماع جهانی قرار می گیرد . در مقابل – نظریه پردازان انتقادی به بر ساختگی نظم موجود و تحول پذیری آن توجه داشته اند.
- نظریه رابرت کاکس هدف اصلی مطالعات بین المللی را زمینه سازی برای یک جهان متنوع کثرت گرا در سازماندهی اجتماعی و هنجارهای اخلاقی می داند و بر این اساس بر مطالعه تمدن ها – جامعه مدنی و بستر پیچید آن شامل جهان مخفی ،حفظ سپهر زیستی و مشکل انسجام اجتماعی برای حفظ واحدهای جمعی و نهادهای آنها تأکید دارند – تأکید مطالعه تمدنها به عنوان واحد های بینا ذهنی در جهت فهم و در عین حال حفظ تنوعات انسانی است تمدن ها در ذهن انسانها هستند و فهم متعارف شکل می دهند.
-7 حوزه دیگر مورد توجه جامعه مدنی به عنوان حوزه ای مستقل ازدولت و قدرت اقتصادی است که به دنبال اعمال کنترل بر این دو است و عرصه رقابت نیروهای اجتماعی محسوب می شود.
کریگ مورفی بر آن است که از نظر گرامشی جامعه مدنی شامل فضای سیاسی و نهادهای جمعی است که دردرون آن هویت شکل می گیرد و من تبدیل به ما می شود پیروان گرامشی شکل گیری جامعه مدنی در سطح جهانی را ناشی از فراملی شدن نیروهای اجتماعی و نهادهای فراملی خصوصی و عمومی است مورد تأکید قرار می دهد این جامعه مدنی جهانی خارج از فضای سیاسی دولت ملتها قرار می گیرد و مرزهای مکانی متفاوتی دارد نظریه پردازان انتقادی صراحتاً به دنبال نقشی اند که کنشگران غیر دولتی می توانند داشته باشند. کاکس در مطالعات خود در مورد نیروهای اجتماعی در نظامهای جهانی اولویت هستی شناختی را به کنشگران اجتماعی می دهد و نه حکومت ها .
-8 یکی از پرسشهای اساسی که نظریه پردازان انتقادی مطرح می کنند این است که اصولاً دولت چیست؟
به چه علت به صورت یکی از اشکال مسلط سازمانهای سیاسی در سطح جهان در آمده است ؟
بر مبنای تحلیل مزبور دولت ملت در مراحل اولیه سرمایه داری در اروپا ظهور پیدا کرد. همراه با شکل گیری دولت ملت وضعیت تازه ای پدید می آید در این فرایند دو مرحله را می توان به خوبی از هم تمییز داد استقرار دستگاه دولت وظهور آگاهی ملی مفهوم وحدت بخش این دو مرحله مفهوم حاکمیت است. و سپس به سایر نقاط جهان تسری پیدا کرد بدین ترتیب نظام دولت ها به موازات توسعه اقتصاد جهانی سرمایه داری و فراگیری فرهنگ مدرنیته شکل گرفت، به همین دلیل نمی توان بسادگی اقتصاد را از سیاست جدا کرد .بسیاری از نظریه پردازان مذبور معتقدند که دولت مستقیماً منافع طبقات اجتماعی حاکم را منعکس نمی کند در عصر جهانی شدن بسیاری از سازمانهای غیر دولتی مثل صلح سبز و غیره باعث طرح مجموعه ای از ارزشهای و
مفاهیم شدند و به صورت نیروی ضد سلطه عمل میکنند از دیدگاه نظریه پردازی انتقادی صلح و امنیت واقعی زمانی در سطح جهان ظهور پیدا می کند که تناقضات عمده سرمایه داری که منجر به پیدایش بحرانهای اقتصادی و بی ثباتی می شود از میان برود و با انسان به صورت ابزار برخورد نشود – هدف از تولید صرفاً سود نباشد و نظام بین الملل شکل استعماری خود را از دست بدهد.
- نظریه پردازان انتقادی در روابط بین الملل آندرولینکلیتر اشاره می توان کرد.
- وی نظام دولتهای بین الملل را به صورتی که ما تا به حال شناخته ایم یعنی وجود حاکمیت های جداگانه – واحد های مستقل و وجود مرز بندی های حقوقی و جغرافیایی، اصولاً ضد روابط بین الملل تلقی می کند زیرا نظام مزبور بجای ایجاد یک اجتماع انسانی عملاً باعث جدا کردن و دور نمودن اجتماعات از یکدیگر می شود تحت این شرایط در چهارچوب واحد های جداگانه سیاسی ،هر یک از دولت ها صرفاً به منافع امنیت و هدفهای خویش می اندیشند این وضعیت در مرحله غایی باعث بروز تعارض و تنش در روابط بین الملل خواهد گردید وی به دنبال اشکال از روابط سیاسی بین الملل است که طی آن کلیه انسانها بر اساس اصل مساوات در همزیستی با یکدیگر بسر برند این به معنای آن است که نه تنها کنشگران دولتی هویتی ثابت ندارند ، بلکه کنشگری اند در کنارسایر کنگران نظام بین الملل.
-8 از جمله موضوعاتی که اخیراً مورد تأکید بیشتر نظریه پردازان انتقادی قرار گرفته است مسئله محیط زیست و یا به اصطلاح سپهر زیستی ، یعنی کره زمین ،است اهمیت محیط زیست برای انسان و لزوم مقابله با رویه هایی که باعث تخریب و انهدام آن می شوند این مسئله اخلاقی را دنبال دارد که تغییرات لازم باید چگونه صورت گیرد و هزینه مزایای آن باید چگونه توزیع شود.
- سرانجام مسئله انسجام اجتماعی پیش می آید که در تقویت نهادهای جامعه مدنی جستجو می گردد به نظر کاکس همان عنصری که ابن خلدون ازآن با عنوان عصبیت و ماکیاولی با عنوان فضیلت یاد می کردند و گرامشی آن را در حزب سیاسی می دید.
-9 یکی دیگر از موارد مورد توجه در نظریه انتقادی تحولات جهانی است که از آن تحت عنوان جهانی شدن می شناسیم جهانی شدن فرایندی چند بعدی و شامل انگاره ها – تصاویر- نمادها- موسیقی- مد و مجموعه ای متنوع از سلیقه ها و بازنمائی های هویت و اجتماع است اصول و نهاد های سیاسی و اقتصادی نو لیبرال در این شرایط مسلطند اما در وضعیت موجود آن به نظامی اقتصادی شیئیت می بخشد که تحت سلطه نهاد ها و شرکت هاست 1 - جهانی شدن بخشی از فرایندوسیع باز ساختاریابی دولت و جامعه مدنی – اقتصادی سیاسی و فرهنگ است .
-2 جهانی شدن یک ایدئولوژی است تا حد زیادی با جهان بینی و اولویت های سیاسی اشکالی از سرمایه وسیع المقیاس که در سطح بین الملل تحرک دارند هماهنگ است .
-3 از نظر سیاسی جهانی شدن با دیدگاه های اقلیتهای مرفه در سازمان همکاری و توسعه اقتصادی ونخبگان شهری و طبقات متوسط جدید در جهان سوم هماهنگی دارد .
جهانی شدن و آینده دموکراسی عنوان کتابی از یورگن هابرماس که دیدگاه های او در این باره منعکس می کند که در آن باید بازاندیشی بازار و مناسبات آن شیوه های نوین برای اداره سازی و عقیده سازی متکی بر گقتگو و ارتباط پدید می آورد .هابر ماس معتقد است رابطه جهانی شدن با دموکراسی رابطه ای منفی بوده است به این مفهوم که جهانی شدن و جهانی سازی، شهروندان را صرفاً به مشابه مشتری و مصرف کننده دیده است که می توان از مشارکت آنها در امور سیاسی چشم پوشید- جهان سازی در پی ادغام تمام و کمال سیاست در درون اقتصاد است به وجهی به سیاست بطور کامل در خدمت نظام اقتصاد جهانی قرار گیرد همراه با جهانی شدن اقتصاد باید دموکراسی جهانی پیش رود.
اما این جهانی شدن اشکال سیاسی اقتصادی نولیبرال به دو بعد دیگر قدرت نیز مرتبط است 1- یکی بعد انظباطی آن است که هم ساختاری هم رفتاری است که بعد محلی و فرا ملی دارد که لزوماً عام و همگن نیست در سطح کلان قدرت انظباطی از طریق اشکال نهادین سیاسی جدید بین المللی بر نهاد های دولتی و عمومی اعمال می شود و در سطح ملی از طریق کنترل و نظارت مستمر.
 
در شرایطی که منطق نو لیبرال مستلزم همگرایی اقتصادی جهانی و کالاهای عمومی متناسب باآن است زوال
زیست محیطی و افول پایه مالیاتی و نا توانی در تولید کالاهای عمومی مانع از تحقق آن می شود در چنین
شرایطی تلاش برای بازسازی نولیبرال دولت و جامعه فاقد اعتبار – اقتدار ، مشروعیت است زیرا
فشاربیشترضعفا و امتیاز برای اقویاست و به ظهور فرآیند مخالف با آن منجر می شود
-7 امکانات تحول در روا بط بین الملل
در این مورد معمولاً به عنوان یک موضوع غیر ارزش گذ ارانه مد نظر قرار می دهند . اما نظریه انتقاد ی هم در
صدد تبیین تحولا ت و هم خواهان سمت وسو ی خاصی برای آن است. نظر یۀ انتقادی موضع اخلاقی نیز دارد
که گاه ریشه آن در سنت کانتی روابط بین الملل جستجومی کنند.
-1 باز گشت به اخلا ق هنجاری در روابط بین الملل از خصو صیا ت اصلی نظریه انتقادی محسوب می شود
.کاهش نا برابری جهان –برقراری عدالت بین المللی – احترام به تنوع وتکثر وتفاوتها از نکات مورد توجه
نظریه پردازان انتقادی در امکانات تحول بین المللی است و باید توجه داشت-نفی شالوده انگاری و عام گرا یی
و برداشت واحد و تغییر نا پذیر از سرشت انسانی –تاکید بر جایگا ه فر هنگی افراد –توجه به روابط میا ن
اخلاق و قدرت ،این مسئله برای نظر یه پردازان انتقاد ی اهمیت می یا بد که در جهانی که از نظر ارزشی
متکثر است چگو نه می توان به تغییر وضع موجود امید داشت و پس از آ ن چگونه می توان در جهت جا یگزین
ساختن نظمی نوین به اصول اخلا قی عام و مورد قبول همگان دست یافت.
نظر لینکلیتر –دو لتها ازیک سو به شکل اجتماعی بر ساخته می شوند و از سوی دیگر خود محوری آنها چیزی
نیست که بتوان مسلم و طبیعی پنداشت بلکه خصوصیتی است که به شکل اجتماعی تو لید شده و ماهیت تاریخی
مشروط و موقتی دارد. از نظر کاکس مفاهیمی چون دولت مدرن – دیپلماسی – نهادهای بین المللی و غیره در
واقع معناهایی بیناذهنی اند که به عادات و انتظارات رفتاری تداوم می بخشد اما به لحاظ تاریخی مشروط و
بنابراین دگرگون پذیرند.
نظر پیروان مکتب انتقاد ی مانع اصلی در جهت شکل گیری اجتماعی جهانی ،ساختار دولتی مبتنی بر حاکمیت
است که با برداشتی خاص از خودی وبیگانه ،دورنی وبیرونی، گره خورده است.
نظر لینکلیتر –دولت به عنوان نوعی اجتماع اخلاقی وسیاسی به شکلی اجتماعی وتاریخی بر ساخته شده است
ابزاری برای بیرون گذاری و درون گذاری است و بر این اساس منافع داخلی ها بر منافع بیرون ها ارجحیت
دارد.
ریچارد شپکات برآن است که درراه نیل به چنین اجتماعی جهان وطنانه ای ،در حال حاضر، مفهوم اجتما ع را
در سطح جهانی عملآ به تنها محدودترین شکل ممکن می توان درنظر گرفت و نه بیش از آن: عمل درون
گذاری در جهان اخلاقی ،که منظور از آن طیف سوژ ها ئی است که دردرون محاسبات اخلاقی یادر درون طیف
ملا حظات اخلاقی گنجانده می شود در اینجا تأکید بر خودقلمرو اخلاقی است ونه فهمی خاص ازاخلاق
ودرنتیجه دامنه عمل اخلاقی به اجتماع همفکران محدود نمی شود.
- نظر مجدد لینکلیتر – وظیفه سیاسی عبارت است از اینکه در کار بست همه شیوه ای بیرون گذاری و درون
گذاری ، موازنه ای عادلانه میان امر عام و امر خاص ایجاد شود او تحقق حیات اخلاقی در نظام بین المللی
مرکب از دولت ها را امکان پذیر می داند به بیان او نظریه انتقادی بین المللی ، خواهان ساختارهای سیاسی
جدیدی است که به منابع بیرونیها بیشتر توجه داشته باشد.
- کاکس – بر خلاف مسئولیت بجای اخلاق [مبتنی بر ]غایات نهایی است اخلاق مبتنی بر غایات دعاوی مطلق
دارند و سازش ناپذیرند حال آنکه اخلاق مسئولیت با اجتناب از دعاوی مطلق به پیامدهای متحمل کُنش می
پردازد .
- برداشت لینکتر می تواند مفید باشد اوبرداشت خود را از سیاست جهانی در یک چهارچوب نوین را مبتنی بر
این عناصر می داند .
-1 برساختن یک نظام جهانی و سیاسی که از دولت فراتر می رود و از همه سوژهای انسانی حمایت می کند .
-2 افول منافع انفرادی خود .
-3 ظهور وگسترش سخاوت بشری که از مرزهای دولتی فراتر می رود و به مردمان همه جهان بسط می یابد .
-4 در نتیجه شکل گرفتن اجتماع بشریت که همه مردمان وفاداری اولیه خود را معطوف به آنان می سازند
منظور از اجتماع جهانی شامل کل بشریت است و فرض بر این است که اگر جهان به عنوان یک اجتماع توصیف
شود محل بهتری خواهد بود نشانه وجود چنین اجتماعی نه تنها توسعه منافع مشترک جهانی ، بلکه آگاهی جهان
گستر از منافع و هویت مشترک است و لازمه آن انگیزش اخلاقی است و جامعه جهانی نیز باید متضمن کنار
گذاشتن تفاوت ها یا انکار آنها باشد.
-3 لینکلیتر به دنبال اجتماعی مبتنی بر گفتگو است هدف او تحلیل جامعه شناختی است که بتواند راههای نیل
به سطوح بالاتری از عام گرایی را در کنار سطوح بالاتری از احترام به تفاوت تحلیل کند – او به آنچه عمل
شناسی می نامد می رسد یعنی تعمق درباره منابع اخلاقی دردرون ترتیبات موجود اجتماعی که کنشگران می
توانند از آنها برای اهداف رادیکال خود استفاده کنند گفتگو از نکات مورد توجه مکتب انتقادی و بطور خاص
هابرماس است و او آنچه عرصه عمومی می نامد شکل می گیرد هابرماس سپهر عمومی را عرصه ای می داند که
در آن مناظره عمومی در مورد موضوعات مختلف مورد توجه عمومی شکل می گیرد میانجی اصلی در این حوزه
استفاده عمومی از خرد در مباحثات باز و بدون محدودیت است در این سپهر تلاش می شود اقتدار سیاسی به
اقتدار عقلانی تبدیل شود از نظر هابرماس خصوصیات سپهر عمومی – بنیانهای یک دموکراسی راستین شکل می
دهد. اصول برابری و دسترسی پذیری بنیان مشترک و کنترل دموکراتیک تلقی می شود و خواهان احیای این
سپهر عمومی در جوامع داخلی بدون خشونت بر انداز نظم اجتماعی است – وجود سپهر عمومی ضامن این است
که منشگران مرتباً رفتار خود را توضیح و توجیه کنند.
- در نظریه کنش ارتباطی هابرماس – انگاره مناظره – گفتمان و گفتگوی فارغ از هر نوع سلطه یا آسیب
شناسیهای زبانی را مطرح می کند که معطوف به فهم و اجماع بنیا ذهنی به عنوان مناسب ترین رویه در سپهر
عمومی است او این شرایط را وضعیت کلامی آرمانی می داند یعنی وضعیتی که اختلافات و تعارضات به شکل
عقلانی از طریق شیوه ارتباطی که رها از هرگونه اجبار و زور است غلبه می یابد و حل فصل می شود- او زبان را
ابزاری بر اجماع آفرینی و اتعاد توافق میان سوژهای می داند که سخن می گوید و عمل می کنند گفتمان یعنی
شکل خاصی از تعامل که در آن کُنش به تعویق می اُفتد تا مفروضات و تعهدات پایه به شکلی متفاوت زیر
( سؤال بروند در چنین شرایطی است که نیروی استدلال برتر غلبه می یابد. ( 24
- مرحله چهارم نظریه انتقادی که یورگن هابرماس نماینده آن است این مسئله را با استمداد از سنت نظریه
های هرمنوتیک دوباره مورد توجه قرار می دهد هابر ماس کنش ارتباطی و ابزاری را جدا می کند در کنش
ارتباطی ما با آن چیزهایی مواجه می شویم که اجسام متحرک سرنمون آنها هستند. در اصل این چیزها پذیرای
درستکاری هستند در کنش ارتباطی ما با هستارهایی روبرو می شویم که سرنمونه ی همه آنها فاعلان سخنگو و
کنشگر است در اصل این هستارها از طریق نمادها قابل فهم هستند تقابل اصلی میان عقل ابزاری که به سلطه بر
طبیعت علاقه دارد و فهمیدن است که به ارتباطی فارغ از میل سلطه علاقه دارد این تمایز پیامدهای امر سیاسی
( است که وامدار پولیس یونانی است( 25
-4 مشکلی در اینجا پیش می آید که در عرصه بین المللی ما از وضعیت کلامی آرمانی بسیار دور هستیم –
قدرت نه تنها در میان دولتها چشمگیر است بلکه نیروهای جامعه مدنی نیز قدرت قابل مقایسه ندارند – بخش
اعظم سازمانهای غیر دولتی فعال در جهان مربوط به کشورهای صنعتی پیشرفته اند و منابع آنها فراتر از منابعی
است که کشورهای فقیر در اختیار دارند وضعیت آرمانی در جهت امکان پذیر ساختن وجود ندارد واین نیروی
استدلال نیست که پیروز می شود بلکه داشتن منابع مختلف مادی و غیر مادی و حتی زبانی خطابی می تواند در
گفتگو نیز باعث سلطه طرف قدرتمند و نه پیروزی استدلال شود – رابطه قدرت به دو نحوه بر استدلال تأثیر می
گذارد یکی از این شکل که تعریف می کند چه کسی دسترسی مشروع به گفتمان دارد و دیگری به این شکل
که تعیین می کند اساساً استدلال خوب چیست یعنی بر اینکه چه کسی چه چیزی را چه موقعی بگوید تأثیر
گذارد. در برابر این استدلال تام ریس می گوید – که لازمه وضعیت کلامی آرمانی نه لزوماً وجود طرفهای برابر
بلکه فرض برابری آنهاست یعنی وضعیت کلامی آرمانی عبارتی در مورد جهان تجربی نیست ، بلکه یک گزاره
مبتنی بر برهان خلف است .
- تکلیف متقابل در خلق چنین وضعیتی تحت پوشش چیزی که هابرماس اخلاق ارتباطی می نامند قرار می گیرد
از طریق تعامل ارتباطی است که سوژها به تفاهم تبدیل می شوند و به یکدیگر پیوند می خورند – کلام به عنوان
ابزاری برای نیل به تفاهم این کارکرد ها را دارد .
-1 ایجاد و احیای روابط بین الاشخاصی که از طریق آن یک متکلم رابطه ای را نسبت به چیزی در جهان
نظمهای مشروع بر می گیرد.
-2 بازنمودن یا  فرض کردن  وضعیت های و رویدادهایی که متکلم رابطه ای را نسبت به چیزی در جهان مرکب از وضعیت موجود بر می گیرد
-3 تجلی بخشیدن به تجارب – یعنی بازنمایی خود – که از طریق آن متکلم رابطه ای را نسبت به چیزی درجهان ذهنی بر می گیرد یعنی جهانی که به آن دسترسی ممتازی دارد.
-5 مسئله اجماع تنها رویکرد نظریه انتقادی به تغییر نظام بین الملل نمی باشد.
- رابرت کاکس – او نظریه انتقادی را معطوف به دگرگونی می داند ، نگاهی شاید بتوان گفت رادیکال تر وانقلابی تر به سازکار تحقیق آن دارد از نظر او باید دید که در درون ساختار تاریخی خاص چه نیروها یا اشکالی
از دولت می تواند شکل گیرد که به عنوان نیروی مخالف عمل کند بین المللی شدن تولید است که زمینه رابرای شکل گیری این نیروها فراهم می کند.
- به نظر گرامشی با توجه به نگاه فرهنگی گرامشی ،در بحث راجع به تغییر در روابط بین الملل نیز مسئله بعدفرهنگی پیدا می‌کندگرامشی تحول فرا گی ر و اقعی تا جتما عیر ا ا ز طریق خلقی ک فرهنگ متقابل می بیند. 
 
او با موضوع قرار دادن فرهنگ بار دیگر آن را عینی می گرداند، اما نفس معنای آن تعلیق عینیت یابی است ؛ وقتی خود فرهنگ به کالای فرهنگی تنزل داده می شود ،با عقلانی شدن فلسفی مستور و پنهان آن،ارزشهای فرهنگی پیشاپیش دلیل وجودی خود را بدنام ساخته است و فرهنگ را الت دست بازار می کند.( 27
- نظر مجدد کاکس – درباره تناقضات درونی نظم موجود بین المللی به جنبش های اجتماعی اشاره دارد که می
توانند از این تناقضات برای پیشبرد چالش های کارآمد علیه آن استفاده کند و به نظم جهانی عادلانه تری دست
یابند اینها به بیان استفن گیل نیروهای ضد هژمونیکی هستند که ترتیبات سیاسی و نهاد های مسلط را به چالش
می کشند نیروهای ضد هژمونیک ماهیت کاملاً مشخصی ندارند ممکن است مترقی باشند یا نباشند .
- این پروژه سیاسی – اخلاقی مستلزم شکل گیری یک بلوک جدید تاریخی است که پیش شرط اعمال هژمونی
جدید می باشد بلوک تاریخی صرفاً ائتلافی از طبقات نیست .بلکه شامل ابعاد سیاسی – فرهنگی – اقتصادی
یک صورتبندی خاص اجتماعی است – یک بلوک تاریخی بیان مفصلبندی یک جهان بینی است که ریشه در
شرایط خاص اجتماعی و سیاسی و روابط تولیدی تاریخی دارد و به قدرت اجتماعی خود محتوا و انسجام
ایدئولوژیک می بخشد نیروهای اجتماعی ،تشکل سیاسی و اهداف تاریخی یک بلوک تاریخی دارای ارتباط
متقابلند .
- بلوک تاریخی موفق حول محور مجموعه ای از انگارهای هژمونیک شکل می گیرد که نوعی انسجام و سمت
گیری راهبردی به عناصر تشکیل دهنده آن می دهند لازمه شکل گیری یک بلوک تاریخی جدید- مبارزه
آگاهانه و برنامه ریزی شده ای است - لازمه تحول در نظام بین الملل این است که روابط بین الملل و اقتصاد
سیاسی بین الملل یعنی نظام دولت های حاکم و تقسیم کار جهانی به نقد کشیده شود و به عنوان ابعادی از نوعی
سازماندهی اجتماعی خاص تاریخی فعالیت تولیدی در سرمایه داری تجسم روابط مبتنی بر بیگانگی هستند و
امکان فرا گذاشتن از آنها وجود دارد – تلقی می شوند.
-6 دانش انتقادی به دنبال رهایی است رهایی به معنای رفع زمینه های بی عدالتی و تلاشی است برای باز
صورتبندی عدالت . رهایی به نظر هابرماس عبارت است از نیل به استقلال عقلانی کنش – نظریه انتقادی در پی
رها ساختن بشر از سیاست جهانی و اقتصاد جهانی است که تحت کنترل قدرتهای هژمونیک قرار دارد آنها در
تلاشاند نقاب از چهره پوشیده سلطه شمال بر جنوب فقیر بر دارند
- اشلی در تعریف رهایی آن را به عنوان تضمین آزادی در مقابل محدودیتهای به رسمیت شناخته نشده ،روابط
سلطه ،و شرایط ارتباطی و فهم تحریف شده ای تعریف می کند.
- دیوتیاک – او اشاره می کند رهائی متضمن استقلال و خود مختاری است یعنی حق تعیین سرنوشت خود
رهایی به یک اعتبار مستلزم امنیت نیز هست – رهایی متضمن عدالت و امنیت انسانی است وضعیتی که جهان
موجود روابط بین الملل بسیار از آن دور است.
- دیدگاه نظریه پردازان انتقادی در مورد دانش
نظریه پردازان انتقادی معتقدند که دانش جنبه ایدئولوژیک دارد و رابطه نزدیکی میان رویه های اجتماعی و
تعقیب منافع مشاهده می گردد – رابرت کاکس اعتقاد دارد که میان دانش و منافع رابطه ای وجود دارد او
یادآور می شود که می باید میان دو دیدگاه برحسب هدف نظریه تمایز قائل شد : 1- نظریه حل مشکله که
نظریه راهنمایی است برای پیدا کردن راه حل 2- نظریه انتقادی به مفروضات خود نظریه و نیز فرآیندهای
نظریه پردازی عنایت دارد .
از منظر نظریه پردازان انتقادی دانش از لحاظ اخلاقی – سیاسی و ایدئولوژیک نمی تواند خنثی و بی طرف باشد
بر این اساس همواره با دانش به صورت تعصب آمیز برخورد می شود زیرا که آن مبتنی بر دیدگاه تحلیلگر
است تحت این شرایط دانش آگاهانه یا به صورت ناخودآگاه به سوی منافع ارزشها – گروه ها – احزاب و ملت
های خاص گرایش دارد به نظر کاکس نظریه های پوزیتوسیتی نسبت به حفظ وضع موجود بین المللی که مبتنی
بر نا برابری قدرت و محروم سازی است بسیار تعصب آمیز برخورد می کند و اساساً این نوع نظریه و دانش
محافظه کاراست و عملاً به پیشرفت و رها سازی کمک نمی کند این در شرایطی است که نظریه انتقادی در
روابط بین الملل به بررسی دولت ها و نیز نظام دولت ها بسنده نمی کند بلکه به طور کلی به سطحی گسترده به
مطالعه و تجربه و تحلیل قدرت و سلطه در جهان می پردازد.
- در اینجا باید اذعان نمود که بسیاری از نظریه پردازان انتقادی در صدد بهره گیری برای مقاصد سیاسی
هستند تا بدین وسیله باعث رهایی انسان از ساختارهای سرکوب کننده سیاست و اقتصاد جهانی که تحت
سلطه قدرت های بزرگ بویژه ایالات متحده امریکا است شوند در این راستا آنها مساعی لازم را به عمل می
آورند تا چهره سلطه جهانی شمال غنی را بر جنوب فقیر آشکار سازد بدین ترتیب نقطه مشترکی در میان
محققان مارکسیست اقتصاد بین الملل و نظرپردازان انتقادی مشاهده می کنیم.
نتیجه گیری :
نظریه انتقادی از دیدگاه مختلفی مورد نقد قرار گرفته است . جریان اصلی آن را به دلیل گرفتار شدن در بحث
های فرا نظری هستی شناختی و معرفت شناختی و عدم توجه به لزوم تلاش برای تبیین روابط بین الملل مورد
نقد قرار می دهد. همچنین مبانی ضد اثبات گرایانه آن برای پیروان اثبات گرایی قابل پذیرش نیست. پسا
تجددگرایان نیز نظریه انتقادی را از نقطه مقابل مورد نقد قرار می دهند آنها انتقادات نظریه انتقادی را بر جریان
اصلی می پذیرند اما خود آن را به اندازه کافی انتقادی و رادیکال نمی دانند.
با وجود آن نباید این نکته را از نظر دور داشت که نظریه انتقادی به این دلیل مورد نقد هر دو جریان قرار می
گیرد که به یک اعتبار در میانه آنها جای دارد و مانند هر راه میانه ای مورد حمله دو طرف است این جریان با
تاکید بر نقش کارگزاری انسان نقش عمل آگاهانه و رویه اجتماعی در باز تولید و یا تغییر وضع موجود نشان می
دهد.
 
 
پساتجددگرایی
 
از جمله جریان های اصلی درگیر در مناظره سوم که حوزه اصلی مناظرات را از مسائلی چون موضوع و روش به موضوعاتی چون بنیادهای شناخت کشیدند پاساختار گرایی و پساتجددگرایی بوده اند.
به نظر تونی پورتر مناظره سوم، «متضمن نوعی بازسازی مفروضات فرانظری است که در بیشتر سال های بعد از جنگ دوم جهانی راهنمای [پژوهشگران] در تعیین این مسئله بودند که چه نوع شناخت نظری را باید از نظر علمی، پذیرفتنی تلقی کرد».
تقریباً همه کسانی که به بحث درباره پساتجددگرایی می پردازند، به دشواری یا ناممکن بودن ارائه تعریفی از آن اعتقاد دارند. از یک سو، تردیدی نیست که پساساختار گرایی و پسا تجددگرایی مبتنی بر زبانی کم و بیش مغلق و پیچیده است.
گفته می شود که «پساتجددگرایی ... در مقابل تعریف مقاومت می کند» به بیان پورتر  پساتجددگرایی «بیشتر بر اساس نفی تجدد تعریف می شود تا انسجام درونی خود آن».
به بیان ویلیام گراسی  از دید پساتجددگرایی، تجدد با «جهان بینی علمی روشنگری» مساوی تلقی می شود، یعنی رهیافتی به طبیعت و فرهنگ که بر نظام آموزشی مدرن و ساختارهای اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی و شناختی مدرن حاکم است. در کل، پساتجددگرایی نظریه مدرن را نقد می کند و مدل های جدیدی از اندیشه، نگارش و سوژگی را مطرح می سازد.
پساتجددگرایان با مخالفت با جوهرگرایی (essentialism) یعنی قائل شدن به اصالت ذاتی برای پدیده ها، شالوده انگاری (foundationalism) به معنای امکان اتکا به شالوده هایی مستحکم برای شناخت، سوژگی مدرن یعنی فاعلیت و نقش مستقل شناسنده، کلام محوری (logocentrism)، تمامیت انگاری (totalization)، روایت های کلان (meta-narratives) به معنای اسطوره های بزرگی که به سایر روایات و گفتمان ها مشروعیت می دهند، مانند اسطوره ها و حقیقت که به فعالیت علمی مشروعیت بخشیده اند، و .... و طرح رابطه شناخت و قدرت، شالوده شکنی و یا واسازی (deconstruction)، متن انگاری (textualism)، بینامتنی بودن (intertextuality)، چگونگی بر ساخته شدن معنا، تاکید بر تنوع و تکثر و ... در مقابل تجدد قرار می گیرند. در اینجا با مروری اجمالی بر آراء اندیشمندان پایه گذار پساتجددگرایی، به نکاتی که از نظر حوزه مطالعاتی روابط بین الملل می تواند حائز اهمیت باشد اشاره می شود.
الکس کالینیکوس پساساختار گرایان را به دو شاخه تقسیم می کند. شاخه نخست که ریچارد رورتی (Richard Rorty) آن را متن انگاری می خواند، بیش از همه با نام ژاک دریدا (Jacques Derrida) اندیشمند فرانسوی، در پیوند است که می خواهد «ادبیات را در مرکز [توجه] قرار دهد و هم علم و هم فلسفه را در بهترین حالت، ژانرهای ادبی تلقی می کند». از این منظر، همه چیز متن است، راهی برای گریز از گفتمان نیست و چیزی بیرون از متن وجود ندارد.
شاخه دوم در مقوله اصلی «قدرت ـ شناخت» قرار می گیرد و نماینده اصلی آن میشل فوکو است. ویژگی متمایز این شاخه به هم پیوستن «گفته ها و ناگفته ها» و امور گفتمانی و غیر گفتمانی است.
کانون حمله دریدا شالوده انگاری، بازنمایی (representation) و سوژه است. بازنمایی عبارت است از چگونگی بازسازی یا بازتاب سرچشمه های اصلی که تصاویر و متون ادعا دارند آنها را باز می نمایند.
دریدا تاکید دارد که هر متن ادبی متاثر از سایر متون است و نمی توان هیچ متنی را واحد دانست و معنای متن در فقط خود آن متن یا حتی در آنچه مولف تعیین می کند نیست. یعنی هر آنچه می گویم و می نویسم نه تنها متاثر از سایر متون است، بلکه معنای آن نیز د ر پیوند با سایر متون ساخته می شود. متن فضایی چند بعدی است که در آن نوشتارهای مختلف که هیچ یک اصالت ندارند در هم می آمیزند و با هم برخورد می کنند. برای معنا دادن به متن چیزی در ورای زبان وجود ندارد. اما زبان نیز فقط بازتاب خود است و «بازنمایی» امکان ناپذیراست، یعنی هیچ بازنمایی ای نمی تواند جهان را باز نماید، پس همه بازنمایی ها سیاسی اند یعنی به نفع یا ضرر یک طرف اند.
دریدا هرگونه نظام یافتگی زبان را رد می کند، تولید معنا در نوعی ساختار بسته سوسوری رخ نمی دهد (که هر دال دلالت بر مدلولی واحد داشته باشد) بلکه عبارت است از بازی دالها که به شکلی بی نهایت گسترش می یابد. او از اینجا به نقد آنچه «متافیزیک حضور» (metaphysics of presence) می نامد می رسد؛ یعنی این آموزه را که واقعیت مستقیماً به سوژه «داده» می شود رد می کند. مفاهیمی چون اولویت دادن به حضور (presence) هستند.
به نظر دریدا امکان دسترسی مستقیم به واقعیت (که به نحوی بنیان تجربه گرایی علوم نوین است) وجود ندارد. سوژه از طریق معنادادن به واژه ها با «دوبله کردن» اعیان یا اشیایی که دسترسی مستقیم به آن ها دارد، به زبان قوام نمی بخشد و معنا امری مستقل و حاصل روابط متقابل دالهاست. بنابراین، آگاهی لزوماً از طریق گفتمان شکل می گیرد.
سوژه تابع بازی بی پایان «تفاوت» و حتی فراتر از آن «تفاوت همراه با تعویق» (difference) است، زیرا گریز از متافیزیک حضور ناممکن است. تفاوت همراه با تعویق اصطلاحی است که دریدا آن را ابداع کرده تا نشان دهد که فرایندی در روند معناسازی هست که هم حاضر است و هم غایب. دو فرایند در اینجا درکارند یعنی تفاوت (difference) و تعویق (deferrance). یعنی از یک سو، بازی و تفاوت بر حضور و غیاب تقدم دارد و از سوی دیگر، وجود رابطه ای با حضور در چهارچوب تفاوت، ضروری است اما حضور همیشه به تعویق می افتد هر چند که همیشه فقط به آن توسط جسته می شود.
این به چه معناست؟ اولاً، سوژه گرفتار زبان است و نمی تواند مستقل از آن یا مقدم بر آن یا در ورای آن فرض شود. ثانیاً، بنیان معنا در تفاوت میان واژه هاست مثلاً ما می دانیم که «آب آب است» چون نان، ماه، گربه و ... نیست. معنای هر چیز ناشی از مقایسه آن با چیزهای دیگر است که آن نیستند. ثالثاً، همیشه ما به گونه ای سخن می گوییم که گویی در گفتار (برخلاف نوشتار) حضور حاصل می شود. یعنی می توانیم آنچه را می گوییم نشان دهیم زیرا نوعی بازنمایی مستقیم و شفاف از ذهن، حضور یا اگاهی هست. اما در واقع هیچ گاه این حضور قابل حصول نیست. رابعاًف معنا هیچ گاه حاصل نمی شود بلکه دایماً به تعویق می افتد یعنی درک معنا مستلزم آن است که نخست واحد معنا (مثلاً واژه) در درون یک تمامیت قرار گیرد تا معنای آن مشخص شود اما چون تمامیت هیچ گاه به دست نمی آید معنا نیز به تعویق می افتد.
در اینجا شالوده شکنی معنا می یابد زیرا شالوده شکنی تلاشی است برای به چالش کشیدن متافیزیک حضور در «زمین» خود آن.
در تعریف شالوده شکنی گفته می شود:
شالوده شکنی به عنوان یک شیوه تفسیر از طریق ورودی محتاطانه و ملاحظه کارانه به درون مارپیچ (labyrinth) متن عمل می کند. شالوده شکنی به معنای از هم پاشیدن ساختار متن نیست، بلکه به معنای نشان دادن این مسئله است که خود متن خود را از هم پاشیده است.
همان گونه که دردریان می گوید، یک نظریه پرداز شالوده شکن مشاهده می کند که یک متن یا استدلال خاص به یک ساختاربخشی مبتنی بر تضاد وابسته است. استدلال نویسنده یا متن بر اساس اصطلاحات متضاد است و هیچ مقوله بینابینی در میان آنها وجود ندارد. به عنوان نمونه، یا صلح است یا جنگ، یا حقیقت است یا افسانه، یا نظم است یا هرج و مرج. این قطب های متضاد در رابطه ای سلسله مراتبی نیز هستند و یکی بر دیگری اولویت دارد و برتر است.
به این ترتیب، رویه شالوده شکنی ـ که به معنای اسطوره زدایی از متن، پاره پاره کردن آن برای نشان دادن سلسله مراتب درونی دل بخواهانه (arbitrary) و پیش فرض های آن است ـ محتوی ظاهراً شناختی متون نظری را نفی می کند و آنها را به مجموعه ای از ابزارهای خطابی و فنون ادبی تقلیل می دهد و از این طریق، هرگونه تفاوتی میان این نوع متون و متون صراحتاً ادبی را رد می کند.
به این ترتیب، نکات اصلی مورد توجه و تاکید دریدا نفی امکان دسترسی مستقیم به واقعیت، تلقی از همه چیز به عنوان متن، عدم امکان نیل به حقیقت و یا امر خارج متنی، نفی سوژه به عنوان عامل مقوم زبان یا موجودی متعالی، و لزوم تلاش برای نشان دادن روابط سلسله مراتبی موجود در متن است. او از یک سو قدرت پنهان کلام محوری و به تبع آن علم و فلسفه را که «متافیزیک حضور» را تقویت می کند، به چالش می کشد و از سوی دیگر، بر قدرت گسست آور تعویق (که امکان ارائه معانی بدیل متعدد از متن واحد را فراهم می کند) تاکید دارد.
میشل فوکو نیز مانند دریدا بر آن است که معنای بیرون از زبان وجود ندارد و آنچه هست زبان است. او در آثار اولیه اش که بر «باستان شناسی شناخت» متمرکز است، بر «سرشت مستقل گفتمان» تاکید دارد. تحلیل باستان شناختی به دنبال فهم شرایط امکان پذیری شناخت است یعنی آشکار کردن قواعد شکل گیری، نظم ها و شیوه های سازماندهی تفکر.
هرگاه بتوان در میان اشیاء، انواع عبارات، مفاهیم، یا گزینه های درون مایه ای نوعی تکرار منظم را تعریف کرد (نظم، همبستگی، مواضع و کارکردها، تحولات) می توان گفت ... با صورتبندی گفتمانی سروکار داریم...
گفتمان یعنی «گروهی از عبارات ... که به یک صورتبندی گفتمانی تعلق دارد». گفتمان یک موجودیت تاریخی است و در نتیجه، زمان مند است. رویه های گفتمانی (discursive practices) فرافکنی گفتمان در جامعه و شیئیت یافتن آن است.
در آثار تبارشناختی (genealogical) فوکوف توجه به قدرت و رابطه میان قدرت و شناخت، یا به عبارتی میان قلمروهای گفتمانی و غیرگفتمانی است. فوکو به رابطه میان زبان و قدرت توجه دارد. توجه فوکو به مسئله قدرت ـ شناخت در برداشت او از تجدد مشهود است. او تجدد را فرایند فزاینده عقلانیت، هنجاربخشی و سلطه می داند.
ماهیت قدرت مدرن نیز مورد توجه فوکو قرار دارد. قدرت پراکنده، نامتعین و چند شکلی است و نباید به دنبال سوژه قدرت بود. قدرت از طریق هژمونی قواعد و فناوری های سیاسی عمل می کند، بنابراین علی القاعده جستجوی رابطه میان شناخت و قدرت به معنای شناسایی مرکز قدرت نیست زیرا قدرت اساساً پراکنده و نامتمرکز است.
ژان فرانسوا لیوتار را قهرمان گسست از نظریه ها و روش های مدرن، حمله به نظریه های تمامیت بخش (یعنی نظریه های مبتنی بر فرض وجود یک کلیت و تمامیت انگار که سایر چشم اندازها را لاجرم نفی می کنند) و شالوده انگار (که به بنیانی حقیقی در ورای صرف باورها یا رویه های بررسی نشده قائل اند)، و در مقابل، تاکید بر ناهمگنی، تکثر و تنوع می دانند. لیوتار پساتجدد را «نوعی افول اطمینان به انگاره ترقی» می داند: «برداشت از ترقی به عنوان امری ممکن، متحمل، یا ضروری ریشه در این اطمینان داشت که توسعه هنرها، فناوری، دانش و آزادی به نفع کل بشر است». اما حال «ما نسبت به نشانه هایی که بر خلاف این موضوع اند حساس تریم». فرض او این است که «"پسا" در پساتجدد به معنای فرایند بازگشت، یا وقفه زمانی یا بازخورد نیست، بلکه به معنای تحلیل و یادآوری و بازاندیشی است»
لیوتار مانند دریدا در نقد فلسفه غرب بر آن است که این اندیشه حول محور مجموعه ای از جفت های متضاد مانند گفتمان و حس، گفتن و دیدن، خواندن و تصور، جهان شمولی و یگانگی و ... شکل گرفته است.
شناخت مدرن که مبتنی بر عقل مدرن، روشنگری، اندیشه تمامیت بخش و فلسفه تاریخ آن است، از کانون های مورد توجه و نقد لیوتار است. او بر آن است که شناخت پسامدرن در مقابل شناخت مدرن قرار می گیرد. علم پسامدرن به دنبال «بی ثباتی» است و نه ثبات. این شناخت ضد روایت و شالوده انگاری است و از تنوع، ناهمگنی و ابداع مستمر حمایت می کند.
تاکید لیوتار بر تنوع و تکثر پساتجددگرایانه در مقابل تمامیت انگاری ها و عام گرایی های تجدد و باور او به لزوم نقد گفتمان ها و در هم شکستن سلطه آنها از مهم ترین نکاتی است که جا دارد به آنها توجه شود.
ژان بودریار از دیگر نویسندگان «پساتجددگرا» است که مطالعات او از نظر تحلیلی که از جامعه نوین دارد اهمیت پیدا می کند. او بر آن است که در عصر جدید، شبیه سازی های رایانه ای، پردازش اطلاعات، رسانه ها، سیستم های کنترل سیبرنتیک، و سازماندهی جامعه بر اساس مدل ها و کدهای شبیه سازی (simulation) جایگزین تولید به عنوان اصلی سازمان دهنده جامعه می شود. در این شرایط، «نشانه» ها اهمیت فزاینده ای می یابند.
بودریار با طرح مفهوم «ابر واقعی» (hyperreal) بر آن است که در این شرایط، امر غیرواقع بیشتر از خود واقعیت، واقعی است. یعنی واقعیتی که به شکل مصنوعی تولید شده (مانند فیلم، گزارش های خبری، عکس، دیسنی لند و ...) واقعی تر از واقعی است، مدل ها در آن جایگزین واقعیت می شوند، شبیه سازی ها از نهادهای واقعی واقعی تر می گردند و مرز میان اطلاعات و سرگرمی، سیاسیت و سرگرمی، جنگ و سرگرمی (به ویژه در برنامه های تلویزیونی) در هم می ریزد. حتی قدرت هم دیگر مفهوم قدیمی خود یا حتی مفهوم فوکویی خود را ندارد و به امری انتزاعی تبدیل شده است که در هیچ نهادی نیست چه خرد و چه کلان، قدرت دیگر انضباطی هم نیست؛ بلکه قدرتی «مرده» (dead) است که از طریق چرخش نامتعین نشانه ها حرکت می کند و در نتیجه، قدرت به یک «صورت خیالی» تبدیل می شود.
به این ترتیب، بودریار نشان می دهد که چگونه نشانه ها و تصاویر به عنوان سازوکارهای کنترل در فرهنگ معاصر عمل می کنند.
با وجود اینکه بودریار به دلیل حاکمیت نوعی پوچ انگاری (nihilism) در اندیشه هایش مورد نقد فراوان قرار گرفته است، اما توجه به تحولات چشمگیر در دنیای معاصر و شکل گرفتن فضاهای مجازی (virtual)، حاکمیت شبیه سازی ها و مدل ها و اهمیت فزاینده نشانه ها حائز اهمیت تلقی می شود.
به این ترتیب، پساتجددگرایان با به زیر سوال بردن مفروضات و بنیان های معرفت شناختی و داعیه های شناخت مدرن، در مقابل این شناخت قرار می گیرند.
از نظر پساتجددگرایان، خردگرایی و اندیشه خردگرایانه غربی ذاتا سلسله مراتبی تلقی می شود و مستلزم خلق تقسیم بندی های دوگانه ای چون سوژه/ابژه و درست/نادرست و ... است. هدف شالوده شکنی پساتجددگرایانه نیز سرنگون ساختن این سلسله مراتب است. آنچه در مقابل شکل می گیرد، «روایات» متعدد و متکثر است که شالوده انگاری را کنار می گذارد و به دنبال «توجیه» مطلق نیست.
علوم اجتماعی پساتجدد گرایانه از توجه مجدد به آنچه مسلم انگاشته شده، آنچه نادیده گرفته شده، نقطه های مقاومت، فراموش شدگان، خردگریزان، امور بی اهمیت، سرکوب شده ها، منکوب و منقاد شده ها، نفی شده ها، جزئی ها، حاشیه ای ها، حذف شده ها، ساکت شده ها، امور تصادفی، امور پراکنده و ... حمایت می کند و عدم یقین را جایگزین جبرگرایی، تنوع را جایگزین وحدت، تفاوت را جایگزین ترکیب، و پیچیدگی را جایگزین ساده سازی می کند.
 
بازتاب اندیشه های پساتجددگرا در روابط بین الملل
واسکز در ارزیابی تاثیرات پساتجددگرایی بر حوزه مطالعاتی روابط بین الملل به پنج بعد مهم از این اندیشه اشاره می کند:
1- سرشت دل بخواهانه تجدد: در اندیشه پساتجددگرایان دو اندیشه مهم روشنگری نفی می شود؛ یکی اندیشه «ترقی» است که به جای آن «گسست ها» مطرح می گردد و دوم این اندیشه که تجدد پایان تاریخ و کمال انسانیت است. در واقع، تاکید متقابل بر آن است که راه بهینه برای انجام امور واحد ندارد.
2- طرح انتخاب به جای حقیقت: از آنجا که از دید پساتجدد گرایان، هیچ چیز «ضرورت» ندارد و ترتیبات موجود را انسان ها به وجود آورده اند، همه چیز «برساخته» است و در واقع، هر آنچه هست محصول «انتخاب ها»یی است که صورت گرفته اند.
3- واقعیت به عنوان برساخته اجتماعی: اگر آنچه هست «دل بخوهانه» و محصول «گزینش» انسانی است، هر آنچه هست توسط مردم برساخته شده است. این باورها و رفتارها هستند که «واقعیت» را «خلق» می کنند. پس واقعیت «تحمیل انسانی» است.
4- زبان و چهارچوب های مفهومی در معرض پیشگویی های خو تحقق بخش اند: با گسترش عقاید و عمل بر اساس آنها، بخشی از جهان که انگاره ها آن را به تصویر می کشند، «عملا» به وجود می آید. از آنجا که مردم اغلب با قواعد و هنجارهای حاکم بر رفتار سازگاری نشان می دهند، برخی از علوم مانند اقتصاد در پیش بینی های خود موفق اند. اما تحقیق علمی نمی تواند «رها از ارزش» (value-free) باشد. چون خود به ساخته شدن ساختارهایی کمک می کند که برخی از سبک های زندگی یا اشکال زندگی را تایید و بقیه را نابود می کند. پس علم فقط یک ابزار مفید نیست، رویه ای است که یک شیوه زندگی را خلق می کند.
5- فرایند هویت یابی و برساخته شدن هویت شکلی از قدرت است: هویت یکی از       صورت های برساخته اجتماعی است که به افراد تحمیل می شود. هر کس کنترل هویت را داشته باشد، تاثیری عمیق بر سرنوشت و زندگی فرد، گروه و جامعه خواهد داشت. بنابراین هویت یک امر مبتنی بر «قدرت» است و از آنجا که نوعاً انتخابی نیست، نوعی تخطی از آزادی انسانی است.
آنچه در نوشته های پساتجددگرایانه در حوزه روابط بین الملل رخ می نماید، نقد گفتمانی روابط بین الملل اعم از گفتمان های نظری آکادمیک و گفتمان های مسلط در عرصه روابط بین الملل با تاکید بر سرشت برساخته آنهاست.در ادامه بحث به برخی از این باز تاب ها در گزیده ای از آثار نویسندگان متاثر از پساتجددگرایی و پسا ساختارگرایی در روابط بین الملل اشاره می شود.
 
 متن انگاری و مفاهیم پایه در روابط بین الملل
 
به طور کلی اگر بخواهیم نقطه شروع و عزیمت پسا ساختار گرایی در روابط بین الملل را شرح دهیم بایستی گفته شود که از نظر پسا ساختارگرایی شناخت ما از جهان کاملا زیر سلطه شیوه های خاصی از تفسیر است که شناخت ما را ازجهان این گونه تفسیر ها تعیین می کنند در نتیجه نمی توان جهان ما و شناخت ما از جهان را از اینگونه رویه های تفسیری جدا ساخت .بنا براین این گونه از تفسیر ها ازجهان که با نامهای مختلف (مانند علم فیزیک –شیمی –فلسفه –ریاضیات و ...) اما در واقع با یک ماهیت خاص و مشترک وجود دارند حقیقت را در هاله ای از ابهام قرار داده اند .در نتیجه توجه پسا ساختارگرایان بیش از هرچیز به زبان ،گفتمان ،متون و معانی قرار گرفته است . آنها این تفسیرهای مسلط از جهان را با این اسامی نامگذاری کرده اند و از نظر آنها برای کشف حقیقت بایستی مورد نقد قرارگرفته و تضادهای درونی آنها بایستی کشف شوند .
اما درزمینه روابط بین الملل از این منظر جهان روابط بین الملل نیز یک ((متن )) است که قدرتهایی وجود دارند که ((قرائت)) متن راکنترل می کنند ولی خود را نیز تاریخی معرفی می کنند .به عبارت دیگر به خود بر اساس تاریخ هویت می بخشند.
ریچارد اشلی و آر .بی .جی .واکر در ویژه نامه فصلنامه مطالعات بین الملل مقاله ای را که به بیان سیلوستر نوعی بیانه پساتجدد گرایانه در روابط بین الملل است ارائه داده اند که در این مقاله تاکید بر تکثیر و تنوع ،((صدا دادن ))به حاشیه ای ها یا به بیان خود آنها ((تبعیدها )) است . در این مقاله آنها شناختهای بدیل را در مقابل جریان اصلی یا متن اصلی که مدعی سرچشمه حقیقت است  (که منظور همان واقع گرایی است ) به عنوان نوعی مقاومت در برابر آن (شناخت مدرن )قرار می دهند .در این مقاله نویسندگان پسا ساختارگرای آن خواستار تعدد برداشتها در روابط بین الملل و مقاومت در برابر جریان اصلی است .در همین زمینه تاکید بر بعد گفتمانی و بر ساخته بودن (ساختگی بودن ) (واقعیات ) روابط بین الملل از سیاست مدرن تا آنارشی ،حاکمیت ،هویت ،و ... و پیامدهای آن به ویژه از نظر روابط قدرت ،حاشیه گذاری و ... بعد دیگر مورد توجه پسا تجدد گرایان در روابط بین الملل و یا حتی نویسندگانی است که تنها به درجاتی از این جریان فکری تاثیر پذیرفته اند .در این برداشت بر خلاف برداشتهای رایج از نظریه ها و مفاهیم روابط بین الملل ،تلاش می شود نگاهی نو به آنها افکنده شود و این امر مستلزم کنار گذاشتن برداشتها روشها و واژگان و صورتبندیهایی گفتمانی غالب در روابط بین الملل است .مثلا واکر این بحث را مطرح می کند که سیاست مدرن یک برساخته اجتماعی است که بر عرصه سیاست مکانی مبتنی بر فرصه سیاست مکانی مبتنی بر تمایز میان داخل و خارج یعنی فرض مهم بسیاری از نظریه ها و برداشتها از روابط بین الملل،از جمله واقع گرایی  ،تاکید دارد یعنی هویت یکپارچه دولتی واحد که سیاست در درون ان معنا می یابد.اما ظهور روابط بین الملل محدودیتهای سیاست مدرن را نشان می دهد و آشکار می سازد که سیاست نباید در درون مرزهای سرزمینی باشد .
همین طور حاکمیت که از نظر پسا ساختارگرایان یک برساخته مدرن است که با توسل به رویه های قهرمانی شکل گرفته است و تضادهای درونی آن همان تمایز دو وجهی مورد نقد پسا تجدد گرایان که برمبنای آن سوژه فعال و انسانی است و ابژه منفعل و شی گونه .
همین طور در مورد مفاهیم دیگری مانند آنارشی – امنیت – هویت و دیگر بودگی می توان تضادهای درونی آنها و در کل هرآنچه ما در روابط بین الملل به عنوان دادهای مسلم فرض می کنیم به گفتمانهایی بر ساخته تبدیل می شوند یعنی رویه هایی برای بازنمایی اند .با چنین خصلتی است که دیگر سخن گفتن از آنها به معنای ((بیان امر واقع )) نیست ،بلکه می توان با طبیعی نینگاشتن آنها ،آنها را به چالش کشید .
نقد و بازخوانی متون نظری
قرائت مجدد و متفاوت نویسندگان مختلف و همچنین نقد متون و گفتمانهای نظری روابط بین الملل به ویژه گفتمان واقع گرایی از موضوعات مورد توجه پسا تجدد گرایان است و از شالوده شکنی برای آشکار ساختن تناقضات درونی آنها استفاده می کنند تا مشخص شود که بنیانهای شناخت دلبخواهانه اند و می توان تفاسیر بدیلی از متن را کشف کرد که امکان تنوع معانی را میدهد و از این طریق ،این برداشت را که مولف می تواند تفسیر مشروع واحدی از متن به وجود آورد رد می کنند .برخی
از پسا تجدد گرایان مانند اشلی و واکر نشان داده اند که چگونه از متون واقع گرایانی چون ماکیاولی یا مورگنتا می توان برداشتهایی متفاوت با نمونهای مرسوم ارائه داد .
به طور مثال واکربا بررسی ماکیاولی کوشش می کند که نشان دهد می توان یک ماکیاولی متفاوت از ماکیاولی برساخته شده در متون واقع گرا داشت .او می گوید که ماکیاولی به عنوان نماد اصلی سنت واقع گرایی به تصویر کشیده شده است اما می توان آثار او را به گونه ای تصویر کرد که ((بنیادیترین مفروضه هایی را که دعاوی مربوط به وجود سنت مبتنی بر آنهاست بته مشکله تبدیل کند )این تفسیر خاص مبتنی بر یکی از آثار ماکیاولی به نام شهریار است و بدون توجه به بستر تاریخی استدلالهای او ارائه می شود در حالیکه می توان با رجوع به سایر نوشته های وی و به ویژه به قرار دادن این متون در بستر تاریخی خاص انها ماکیاولی را یافت که بیشتر با انسان گرایی ،جمهوری خواهی و فضایل مدنی سازگار است تا سیاست قدرت .
واکر هم با بررسی آثار کنت والتز به ویژه کتاب انسان ،دولت ،و جنگ نشان می دهد که چگونه والتز انسان را در برابر جنگ قرار می دهد و خرد خود را در برتر و در سلسله مراتب خود و خرد خود را در موضع برتر در برابر هرج و مرج و  جنگ قرار مید هد .همینطور اشلی نیز با بازخوانی مورگنتا نشان می دهد که می توان مورگنتایی را دید که به دنبال تفسیر روابط بین الملل در درون اجتماعی از ارزشهای مشترک بین المللی است . هر دوی این نویسندگان در یک کوشش مشترک هستند و آن تلاش برای اثبات این مطلب است که سنت واحد و یکپارچه واقع گرایانه ای وجود ندارد . به علاوه اشلی کوشیده است که رگه هایی از ضد تجددگرایی را در آثار سنتی و کلاسیک واقع گراییان نشان دهد .
جیمز دردریان نیز واقع گرایی را از سه بعد تبارشناختی ،نشانه شناختی و سرعت شناختی مورد بررسی قرار می دهد .او از منظر هر سه این موارد کوشش می کند نشان دهد که واقع گرایی به عنوان تفسیری که مدعی نشان دادن حقیقت و واقعیت در سطح بین المللی است را به زیر سئوال ببرد .و تلاش دارد تا یک واقع گرایی چند پاره را در مقابل واقع گرایی یکپارچه قرار دهد .
عرصه سیاست بازنمایی
یکی دیگر از موضوعات مورد توجه پساتجدد گرایان در زمینه روابط بین الملل عرصه سیاست بازنمایی یا عرصه سیاست گفتمانی نام دارد .به این شرح که درجهانی که  تعداد بسیار معدودی از انسانها روابط بین الملل را مستقیما تجربه می کنند و اکثرا از طریق روزنامه ،تلویزیون ،کتاب ،فیلم و داستان آن را تجربه می کنند ساخته شدن کلمات و نشانه ها باید مد نظر قرار گیرد .انگاره ها از طریق فنون خطابی و سازوکارهای عینی خلق و منتشر می شوند .بر همین اساس ،پژوهشگران پسا تجدد گرا به بررسی نقش نمادها ،متون ،تصویر سازیها و ... می پردازند و از طریق نوعی نقد ادبی نشان می دهند که  چگونه برداشتهای ذهنی دستکاری می شوند .مثلا بی اس کلاین با نقد ادبی کتابچه های راهنمای ارتش آمریکا که در اختیار سربازان گذاشته می شود ،نشان می دهد که چگونه آنها ذهنیت و برداشت سربازان را از دشمن دستکاری ،انضباط را تحمیل و خشونت جنگ و مسئولیت به کارگیری سلاحهای انهدامی را پنهان می سازند .
یکی دیگر از زمینه های بحث در این زمینه ((فرهنگ مردمی توطئه بین المللی )) ارائه شده توسط دردریان است که از نظر او یکی از بینامتنهای مهم قدرت و بازی در سیاست جهانی است .در این بینا متنی ارائه شده توسط دردریان جهان بیرون از مرزهای ایالات متحده جهانی بیگانه ،پیچیده و نامنسجم ترسیم می شود .قلمرو جاسوسی به یک فضای گفتمانی بدل می گردد که واقع گرایی و خیالبافی در آن به هم پیوند می خورند و سرانجام همه مشکلاتی که به نظر لاینحل می رسند به شکلی تخیل آمیز و مبتکرانه حل و فصل می شوند .نتیجه این می شود که جاسوسی یا جنایاتی که برای حفظ نظم و سطح بالای زندگی صورت می گیرد ،نه تنها تحمل می شود بلکه عموم مردم امریکا انتظار آن را نیز دارند .
همچنین مایکل شاپیرو در بررسی جنبه بینا متنی جنگ و ورزش نشان می دهد که چگونه سرشت بینامتنی گفتمان در پیوند با ((انبان نشانه ها ))یی قرا ر می گیرد که در مجموع معنا را در درون یک فرهنگ می سازند .همچنین برادلی اس کلاین در مقاله ای که به بررسی ((سیاست بازنمایی ناتو ))ازطریق تبارشناسی و شالوده شکنی از آن می پردازد ،ناتو را مجموعه ای رویه هایی تعریف می کند که غرب از طریق آن به خود ،به عنوا ن یک هویت سیاسی و فرهنگی ،شکل می دهد .موفقیت ناتو د رتامین شبکه ای از بازنماییهای بین متنی برای شکل دادن به فضای سیاسی جهانی نهفته است .خلق و تداوم ناتو مستلزم نوعی بازنمایی و برساختن تخیلی تهدید شوروی بود .
نظارت ،شبیه سازی و سرعت
در دریان با تکیه بر سه مفهوم شبیه سازی (متاثر از بودریار)نظارت (متاثر از فوکو )و سرعت (متاثر از ویریلیو و تغییر مفهومی زمان ) اینها را به عنوا ن نیروهای جهانی مطرح می کند که در روابط بین الملل تغییر ایجاد کرده ا ند زیرا برخلاف برداشتهای متعارف از روابط بین الملل بیشتر جنبه زمانی دارند تا مکانی ،بیشتر شفاف اند تا مجرد و بیشتر به نشانه ها گره خورده اند تا مبادله کالاها .او اینها را رویه های جدید فناورانه می داند که در برابر روشهای تحلیل سنتی مقاومت می کنند و قدرت گفتمانی آنها به جای آنکه جنبه ژئوپولیتک (زمانی )دارد و همچنین اینها تکنواستراتژیک اند یعنی تکنولوژی را مورد استفاده قرار مید هند و تکنولوژی ازآنها برای هدف جنگی استفاده می کند .
ارزیابی
در ارزیابی این فصل چند مورد ازانتقاداتی را که از پسا تجددگرایی در روابط بین الملل شده است را شرح می دهیم :
اول اینکه پورتر سه نقطه ضعف برا ی جریان پسا تجدد گرایی در روابط بین الملل ذکر می کند :1.عدم تحمل تنوع :که به این معنا که پسا تجدد گرایان به رغم آنکه سرکوب تفاوت را تجدد گرایانه می دانند در رهیافتهای بدیل بسیار بی رحمانه عمل می کنند یعنی همه چیز را داخل در متن می دانند ،2.دسته کم گرفتن محدودیتها ی مادی یعنی اینکه پسا تجدد گرایان چونکه مرجع برون متنی را نفی می کنند مطالب آنه هیچ ربطی به مرد م و زندگی آنها پیدا نمی کند د رحالی که این اشخاص اند که چنین گفتمانی را شکل می دهند  3.عدم حساسیت نسبت به اهمیت ارزشها و اجماع هم به این معنا است که چونکه پسا تجددگرایی تمام ارزشها را برساخته اجتماعی می داند که رابطه سلطه ایجاد می کنند نوعی شک د رمورد اینکه بتوان کاری در جهت ازمیان برداشتن خشونت بدون تحمیل خشونت و ایجاد رابطه سلطه و قدرت انجام دهد دیده می شود اما ازسوی دیگر در آثار خود آنها ارزشهایی به طور ضمنی دیده می شود از جمله ترجیح کثرت گرایی به نظم ،اختلاف به اجماع و بی نظمی به صلح .
دوم اینکه با وجود جنبه ضد قدرت و ضد سلطه موجود در اندیشه های پسا تجدد گرایانه ،این اندیشه نمی تواند جنبه باز اندیشانه داشته باشد چونکه نقش عقلانیت را در تمامیت آن نابود می کند و مفهوم عقل را در ورای محدودیت ها ی معرفت اثبات گرایانه به عرصه باز اندیشی سوق نمی دهد .
و سرانجام آنکه پسا تجددگرایی د رروابط بین الملل نوعی صبغه جانبدارانه نیز دارد یعنی با  وجود شالوده شکنی به قول شیپ بخش اعظم پسا تجدد گرایی در روابط بین الملل در جهت تقویت گفتمان طبقاتی ممتاز ،اروپامدارانه ،سفید پوستانه و مردانه عمل می کند .
  نظریه سازه انگاری مجموعه تلاش های فکری انجام گرفته در روابط بین الملل به نظریه های انجامیده است که بر اساس نسبت آنها با جهان (مسایل معرفت شناسی) به نظریه های تبیینی و تاسیسی قابل تقسیم اند. نظریه های تبیینی در پی بیان چرایی رفتار دولت ها بوده که بر این اساس روابط میان دولت ها به عنوان امری خارجی نسبت به نظریه تلقی کرده و در مقابل این، نظریه های تاسیسی قرار می‌گیرند قائل به این امر می‌باشند که واقعیت ها و روابط میان ملت ها از طریق زبان، ایده ها و مفاهیم ایجاد شده شکل می‌گیرند. در اوایل دهه80 ما شاهد طرحی نو برای مطالعه واقعیت ها پدیده ها و رفتارهای بین المللی هستیم که حد فاصل میان نظریات تبیینی و تاسیسی قرار می‌گیرد (1) از این طرح نو تحت عنوان سازه انگاری یاد برده می‌شود. سازه انگاری رویکردی است که پیش از طرح در روابط بین الملل در جامعه شناسی مطرح بوده است. از اواخر 1980 و اوایل 1990 سازه انگاری به یکی از تئوری های اصلی روابط بین الملل تبدیل شده است. این نگرش بر ساخت اجتماعی واقعیت تاکید می‌کند، که همه کنش های انسانی در فضایی اجتماعی شکل می‌گیرد و معنا پیدا می‌کند و این معنا سازی است که به واقعیات جهانی شکل می‌دهد. در تئوری سازه انگاری، هویت ها، هنجارها و فرهنگ نقش مهمی‌در سیاست های جهانی ایفا می‌کنند. هویت ها و منافع دولت ها توسط هنجارها، تعاملات و فرهنگ ها ایجاد می‌شود و این "فرایند" است که موضوع تعامل دولت ها را تعیین می‌نماید. سازه انگاری به این امر می‌پردازد که چگونه هویت ها و هنجارهای اجتماعی مردم می‌توانند با روابط نهادینه میان آنها گسترش یابد(2) و روابط میان دولت ها بر اساس معنایی است که آنها برای یکدیگر قائلند. در سازه انگاری از آن جا که منافع از روابط اجتماعی حاصل می‌شود و روابط دولت ها با هم بر اساس معنایی است که آنها برای یکدیگر قائلند. هویت یک امر رابطه ای است که به معنای درک از خود و انتظارات از دیگران است. عمل نسبت به دیگران بر اساس معنایی است که نسبت به آن کارگزار وجود دارد. همچنین اولویت های بین الملل کارگزاران بر اثر جامعه پذیری درون جامعه بین الملل حاصل می‌شود. نگاه سازه انگاران به هنجار ها و قواعد نیز مهم می‌باشد در زمینه تاکید بر هنجارها با نظریات لیبرال اشتراک دارند اما تفاوت محسوسی که با لیبرال ها دارند اینست که لیبرالها بر جنبه تنظیمی‌هنجارها تاکید دارند در حالی که سازه انگارها علاوه بر جنبه تنظیمی‌بر جنبه تکوینی آنها نیز توجه می‌کنند و بر این اعتقادند که هنجارها در پی فرایند های مانند تعاملات بوجود می‌آیند. از میان اندیشمندان این تئوری کراتاکویل، انف و کاتزنستاین بیشتر بر اهمیت هنجارها تاکید کرده اند. طیف وسیعی از نظریات سازه انگاری از نوع متعارف آن تا رادیکال باعث شده است تا عملیاتی کردن این نظریه مشکلات خاص خود را داشته باشد. اما با این حال سه مورد کلی را اندیشمندان این رویکرد به عنوان گزاره های اصلی سازه انگاری پذیرفته اند. این سه مورد شامل موارد زیر می‌باشد: 1- ساختار های هنجاری و فکری به اندازه ساختار های مادی دارای اهمیت می‌باشند. 2- هویت ها و هنجارها در شکل گیری منافع و کنش ها نقش تعیین کننده دارند. 3- ساختار وکارگزار متقابلا به هم شکل می‌دهند. علاوه بر آن اندیشمندان مختلف رهیافت سازه انگاری تقسیم بندی های از تئوری سازه انگاری و مفروضه های آن بیان نموده اند واینر مهمترین گزاره های رهیافت سازه انگاری را بدین صورت بیان می‌نماید: 1- محیط جهانی تنها به عوامل مادی محدود نمی‌شود بلکه فاکتورهای فکری و هنجاری نیز اهمیت دارند. 2- خصوصیات دولت ها نتیجه تعاملات آنها می‌باشد و اینکه دولت ها دارای صفات ذاتی و از پیش تعیین شده نمی‌باشند. 3- منافع و هویت ها مفروض و از پیش داده نمی‌باشند بلکه نتیجه تعامل اجتماعی می‌باشند که در فرایندهای بین المللی در معرض تغییر می‌باشند. 4- انواع تعامل عبارتند از: مذاکرات / چانه زنی - بحث و استدلال و ارتباط همگانی و عمومی‌با علامت ها و سخنرانی ها. 5- تصمیم گیری در امور جهانی در سه سطح صورت می‌گیرد: 1- نهادهای رسمی ‌مثل رژیم های امنیتی 2- فرهنگ سیاسی جهانی(حکومت قانون، قواعد و هنجارها) 3- فاکتورهای انگاره ای از جمله الگوهای دوستی و دشمنی، روابط سیاسی میان کشورها. سازه انگاری ابتدا بیشتر با نام الکساندر ونت شناخته می‌شد ولی بدنبال ناتوانی تئوری های سنتی در پیش بینی تحولات جهانی، توسط اندیشمندان دیگر رشد و گسترش یافت و در حال حاضر یکی از تئوری های غالب در روابط بین الملل می‌باشد. از اندیشمندان برجسته سازه انگاری در روابط بین الملل می‌توان به استفان وارینگ، میچل بارنت، نیکلاس اونف، کاتزنساین، راگی، ویور، چکل و انتونی کلارک اشاره کرد. علاوه بر واینر، چکل نیز به تقسیم بندی رهیافت سازه انگاری پرداخته است. وی این رهیافت را به سه دسته هویتی، تفسیری و رادیکال / انتقادی تقسیم می‌کند. سازه انگاری هویتی که مکتب حاکم در ایالات متحده می‌باشد به بررسی نقش هنجارها و در موارد معدودتری به نقش هویت ها در شکل گیری نتایج سیاست بین الملل می‌پردازد. اندیشمندان این دسته از لحاظ معرفت شناسی پوزیتویست اند که بیشتر به تاثیر یک پدیده بر پدیده دیگر می‌پردازد(تاثیر علی هنجارها). سازه انگاری تفسیری که عمومیت بیشتری در اروپا دارد به بررسی نقش زبان در ساخت واقعیت اجتماعی می‌پردازد که از لحاظ معرفت شناسی پست- پوزیتویست می‌باشند در این تئور ی به تاثیر a بر b پرداخته نمی‌شود. بلکه به مقدور بودن (ممکن و شدنی بودن آنها می‌پردازد) و به تشریح مضمون هویت دولت ها در یک مورد خاص می‌پردازد. سازه گرایی رادیکال / انتقادی از کانون های زبان شناختی حمایت و پشتیبانی می‌کند. اما با تاکید بر بازتولید هویت ها دارای یک بعد هنجاری صریحی است. هر دو سازه انگاران تفسیری و رادیکال / انتقادی، منابع اساسی تئوریکشان به رهیافت زبانشناختی ویتگنشتاین بر می‌گردد و در تحلیل هایشان با تاکیدی که بر گفتمان های فکری و معرفتی و بازی های زبانی دارند در جرگه پست مدرن ها قرار می‌گیرند. همچنین دایز سازه انگاری را به دو دسته اجتماعی و تئوریکی تقسیم می‌کند.(3) در نوع اجتماعی آن به صفت یا کیفیت واقعیت اجتماعی پرداخته می‌شود (کاتزنستاین و گیدنز) و نوع تئوریکی آن به شرایط و وضعیت دانشمان از واقعیت می‌پردازد. معمولا تاکید صرف بر هویت و فاکتورهای ایده ای در روابط بین الملل به معنای سازه انگار بودن و تحلیل سازه انگارانه از بحث و یا موضوع نمی‌باشد. رویس اسمیت سازه انگاری را به دو دسته فراملی و داخلی(اجتماعی) تقسیم می‌کند که در سطح بین الملل بر نقش هنجارهای بین المللی و در سطح داخلی بر هنجارهای درون جامعه اشاره دارد. این رهیافت اعتقاد دارد که سیاست بین الملل در قالب جامعه بین الملل شکل می‌گیرد، (4) این جامعه بر اساس هنجارها و قواعد خاصی قرار دارد و این هنجارها و قواعدند که بر اساس آن منافع را شکل می‌دهند و هنجارها دلیل عقلانی رفتار بهتر دولت ها را فراهم می‌نمایند. این رویکرد صرفا بر شرایط و نیروهای مادی تکیه نکرده، بلکه اولویت اصلی را به انگاره ها و اندیشه ها می‌دهد و تمرکز اصلی شان بر روی اعتقادات بین الاذهانی که در سطح گسترده میان مردمان جهانی مشترک اند، قرار می‌دهند. منافع و هویت های انسانها از طریق همان اعتقادات مشترک شکل گرفته و تبیین می‌شوند. در چارچوب تحلیل سازه انگاری نمی‌توان سیاست بین الملل را در حد یک سلسله تعاملات و رفتار های عقلایی و در چارچوب های صرف مادی و نهادی در سطوح ملی و بین الملل تقلیل داد زیرا تعاملات دولت ها بر اساس یک سلسله منافع ملی تثبیت شده، شکل نگرفته است. بلکه در طول زمان به صورت نوعی الگوی رفتاری ازطریق هویت ها شکل می‌یابند (5) و یا باعث تشکیل هویت می‌شوند. سازه انگاری اجتماعی مدلی از تعاملات بین المللی را ارائه می‌دهد که طی آن مساعی لازم را به عمل می‌آورد تا تاثیر هنجاری ساختار های نهادی بنیادی را بررسی کرده و ارتباط میان دگرگونی های هنجاری، هویت و منافع دولت ها را مشخص نماید. از آنجا که هویت دولت ها به زمینه های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بستگی دارد بنابراین در وضعیت متغیر به سر می‌برند، منافع مانند هویت ها از طریق عملکرد های اجتماعی حاصل می‌شود. برای حصول اطمینان از یک سطح قابل پیش بینی و نظم در سیاست بین الملل و نیز جامعه داخلی، هویت یک امر ضروری به حساب می‌آید. سازه گرایان بر نقش فرهنگ در روابط بین الملل تاکید دارند و کانون توجه آنان آگاهی بشری و نقشی است که این آگاهی در روابط بین الملل ایفا می‌کند. در این رویکرد ساختار و کارگزار به شکلی متقابل بر هم تاثیر می‌گذارند. ساختار جدا از رویه های کنشگران وجود ندارد. در این رویکرد دولتها نهادهای هستند که موجودیت و خصوصیتشان وابسته به باز تولید انواع خاصی از رویه هاست. دولت صرفا واحد حقوقی و یا سازمان رسمی ‌نیست (6)بلکه مجموعه ای از رویه هاست که به شکل هنجاری قوام یافتند. در اینجا خلاصه ای از تئوری سازه انگاری از دید سه اندیشمند برجسته این مکتب بیان می‌کنیم: راگی سازه انگاری اجتماعی را آگاهی بشری و نقشش در امور بین الملل می‌داند که متکی بر بعد بین ذهنی کنش بشری است. وی بیان می‌کند که هویت های بازیگران و منافعشان از لحاظ اجتماعی ساخته شده اند و حقیقت های اجتماعی برای دوام شان نیاز به نهادهای بشری(پول، ازدواج، حاکمیت و...) دارند. تاهامو، سازه انگاری را چارچوبی برای تحلیل روابط بین الملل می‌داند که ریشه اش به جامعه شناسی بر می‌گردد و دارای فرضیات مشترکی با مکتب انگلیسی است. (7)در این رهیافت دولت ها را به مثابه موجودات اجتماعی اند که رفتارشان از قواعد، هنجارها، نهادها و هویت ها مشتق شده است. وی سازه انگاری را به عنوان یک آلترناتیو تئوریکی در مطالعه روابط بین الملل می‌داند. ونت در تئوری اجتماعی سیاست بین الملل بیان می‌کند که تعامل میان بازیگران بستگی به ساختار دانش سیستم بین الملل دارد. دانش را به عنوان فرهنگ و معانی مشترک تعریف می‌کند. تاثیر و هستی فرهنگ جدا از عقاید اشخاص نمی‌تواند باشد اما در عین حال به آنها نیز محدود نمی‌شود بلکه بستگی به چگونگی مفهوم سازی دیگران دارد ونت به سه سطح کلان از ساختار های دانش یا فرهنگ به نام های هابزی، کانتی و لاکی اشاره می‌کند. رفتار دولت ها در سیاست خارجی بستگی به نوع فرهنگی است که در خود درونی کرده اند. در فرهنگ هابزی تلاش برای پیروزی و تخریب دیگران وجود دارد، تاکید زیادی بر فاکتورهای نظامی‌دارد و اگر جنگی هم رخ دهد دولت ها زورشان را محدود نخواهند کرد. در فرهنگ لاکی دولت ها علی الرغم تضاد های که دارند به حاکمیت هم احترام می‌گذارند قدرت نظامی‌مهم است اما یک اولویت نیست. در فرهنگ کانتی دولت ها منازعات خود را بدون جنگ و خونریزی حل و فصل می‌کنند و دولت ها به صورت تیمی‌عمل می‌کنند. دولت ها بر حسب نوع درونی کردن این فرهنگ ها در خود رفتار متفاوتی را درسیاست خارجی اتخاذ می‌کنند(8) و به تبع وضعیت نقش آنها نیز متفاوت خواهد بود. به نظر ونت سازه انگاری یک تئوری ساختاری از سیستم بین الملل است که: 1- دولت ها واحد های اصلی تحلیل کردن تئوری سیاست بین الملل می‌باشند. 2- ساختار های اساسی در سیستم دولت ها بین الذهنی اند. 3- هویت ها و منافع دولت ها توسط ساختار های اجتماعی شان و در فرایند تعامل ساخته می‌شوند. 4- ساختار و کارگزار به صورت متقابل بر هم اثر می‌گذارند. مهمترین تاکید ونت بر هویت می‌باشد که در فرایند تعامل بین دولت ها ایجاد می‌شود. در نهایت دیوید پاتریک هاگتن (9) اشتراکات میان شاخه های مختلف سازه انگاری به صورت زیر بیان می‌دارد: - اولین اشتراک تفاوت میان حقایق تاسیسی و مفروض است، اینکه مسائل اطراف ما بستگی به عقاید ایده ای ما به آنها دارد. تقریبا تمام سازه انگاران به فاکتورهای ایده ای در تعیین حقایق اجتماعی توجه دارند. - ساختار و کارگزار متقابلا ساخته می‌شوند و یکی بر دیگری برتری و تسلط ندارد. - ایده ها، هویت ها منافع دولت ها را شکل یا تکوین می‌دهند و تاکید خاصی بر ایده های جمعی و هنجارها دارند همان طور که فیننمور و سکینک نوشته اند، فاکتورهای ایده ای قابل تقلیل به اشخاص نیستند. - چهارمین فاکتور مشترک را هویت ها می‌داند که این مورد توسط انسان ها و ایده هایشان ساخته می‌شود. اندیشمندان سازه انگاری علاوه بر اشتراکاتی که بین آنها در زمینه تاکید بر فاکتورهای ایده ای و فکری وجود دارد اما در عین حال تفاوت های نیز بین آنها وجود دارد که عمده این تفاوت ها درتعیین سطح تحلیل این اندیشمندان می‌باشد (10) و این امر باعث شده است تا شاهد شاخه های متععدی در این تئوری باشیم. برای مثال الکساندر ونت به اهمیت تعاملات دولت ها روی سیستم بین الملل، کاتزنستاین به اهمیت هنجارهای ملی در سیاست بین الملل، توماس رایس به اهمیت هنجارهای فراملی (منطقه ای و یا بین المللی) در سیاست های داخلی و توماس دایز به اهمیت اشکال حکمرانی (شبکه ای، جامعه اقتصادی، دولت فدرال و همکاری دولت ها) بر بازیگران سیاسی توجه اساسی دارند.